شطرنج و تخته نرد/کل کل هندی ها و ایرانی ها
داستان از کجا شروع شد؟
یه زمانی هندیا فکر کردن نابغۀ جهانن. گفتن:
«ما یه بازی ساختیم که هیچکس نمیتونه ازش سر دربیاره، مخصوصاً اون ایرانیهای زِبوندراز.»
بازی چی بود؟
شطرنج.
یا به سبک پیرمردانه: “شترنگ”، یعنی تخته جنگ.
اون حکیم هندی (معروف به سیسَه یا سِسَن) شطرنج رو برداشت، گذاشت تو سینی طلا، فرستاد پیش خسرو انوشیروان.
و با لحن رو اعصاب گفت:
«اگه خیلی حالیته، معنی این بازی رو توضیح بده. اگه نتونی، جریمه داری.»
این یعنی رسمیترین شکل کلکل تاریخی.
---
ایرانیها چه کردن؟
ایرانیها هم گفتن:
«باشه، بازیتونو بیارین ببینیم این چیه که اینقدر باد کردی.»
حکیم ایرانی، بُزُرگمِهر (که همین الان اگه زنده بود نصف ملت رو با یه نگاه منفجر میکرد) شطرنج رو نگاه کرد و گفت:
«آهان… این واضحتر از دماغ روی صورته:
شاه، وزیر، فیل، اسب، رخ، سرباز…
این یعنی میدان جنگ. یعنی سیاست و عقل.»
یه ضرب همهچی رو توضیح داد.
هندیا: 😐
بزرگمهر: 🙂
منِ پیرجادوگر: «اَه… اینا که کاری نداشت.»
هندیا خوردن تو ذوق.
سفت و سخت.
چون فکر میکردن ایرانیها کپ میکنن.
---
حالا نوبت انتقام ایرانیها
بزرگمهر هم گفت:
«خب حالا نوبت ماست که کلهتون رو بخار کنیم.»
رفت و تختهنرد رو ساخت.
یه بازی که فقط با تاس و حرکت نیست؛
یه تمثیل از جهانه:
تخته = آسمان و زمین
۳۰ مهره = روزهای ماه
۲۴ خانه = ساعات شبانهروز
۴ قسمت = فصول
تاس = بخت و تقدیر
بعد همونطور که یه روباتِ حقبهجانب روی اعصاب آدم راه میره، بازی رو فرستاد برای شاه هند با جملهای که لُبّش این بود:
«حالا تو اینو حل کن، اگر بلدی.»
---
هندیها چی شدن؟
هندیها تختهنرد رو آوردن، نگاه کردن، کولاک کردن، بعد فهمیدن هیچی نمیفهمن.
هرچی زور زدن، مغزشون مثل CPU داغ کرد.
آخرش گفتن:
«ما تسلیمیم… این دیگه چیه؟!»
اینجا ایرانیها رسماً کلکل رو بردن.
بزرگمهر جواب کلکل هندیها رو با نرد داد و هندیا هم رسماً شطرنج رو باختن.
---
نتیجهٔ اخلاقی:
هندیا گفتن: «ما مغز داریم.»
ایرانیها گفتن: «باشه پسر خوب، اینم مغز… با چاشنی فلسفه.»
شطرنج = جنگ
نرد = جهان
هر دو = کلهخرابهایی که از ۱۵۰۰ سال پیش دارن کلکل میکنن.
و از اون روز به بعد هر جا ایرانی و هندی همدیگه رو دیدن، یکی گفت:
«شطرنج؟»
اون یکی گفت:
«نرد؟»
و بحث شروع شد…
