اول حال او آن بود که در ميان بيابان مرو و باورد خيمه زده بود و پلاسی پوشيده بود و کلاهی پشمين بر سر نهاده و تسبيحی درگردن افکنده و ياران بسيار داشتی
همه دزدان و راهزن بودند
و شب و روز راه زدندی ,و کالا به نزديک فضيل آوردندی که مهتر ايشان بود و او ميان ايشان تقسيم کردی ,و هرگز از جماعت دست نداشتی ,و هر چاکری خدمت جماعت نکردی او را دور کردی
تا روزی کاروانی عظیم می آمد
مردی در ميان کاروان بود و آواز دزدان شنوده بود
خواجه ای در میان کاروان نقدی که داشت برگرفت و گفت در جایی پنهان کنم تا اگر کاروان بزنند اين بضاعت سازم .
چون از راه يکسو خيمه فضل بديد .به نزديک خيمه او را ديد بر صورت و جامه زاهدان .شاد شد و آن بدره به امانت بدو سپرد.
فضيل گفت :برو و در آن کنج خيمه بنه . مرد چنان کرد و بازگشت .به کاروان گاه رسيد .کاروان زده بودند .همه کالاها برده ,و مردمان بسته و افگنده ,همه را دست بگشاد و چيزی که باقی مانده بود جمع کردند و برفتند
و آن مرد نزد فضيل آمد تا بدره بستاند .او را ديد با دزدان نشسته و کالاها قسمت می کردند .مرد چون چنان بديد گفت :آه من زر خويش به دزد دادم .
خواست که بازگردد
فضيل از دور او را بديد ,بانگ کرد بیا
مرد چون بيامد، گفت چه حاجت است؟ گفت جهت امانت آمده ام
گفت :هم آنجا که نهاده ای برگير و برو. مرد به خيمه در رفت و بدره برداشت و برفت
ياران گفتند :آخر ما در همه کاروان يک درم نقد نيافتيم .تو ده هزار درم باز می دهی؟
فضيل گفت :اين مرد به من گمان نيکو برد ,من نيز به خدای گمان نيکو برده ام که مرا توبه دهد .گمان او را سبب گردانيدم تا حق گمان من راست گرداند .
نقل است که در ابتدا بر زنی عاشق بود.
هر چه از راه زدن به دست آوردی بر او آوردی و گاه و بيگاه بر ديوارها می شدی در هوس عشق آن زن می گريست
يک شب کاروانی می گذشت .درميان کاروان يکی قرآن می خواند .اين آيت به گوش فضيل رسيد :
الم يان للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله
آيا وقت نيامد که اين دل خفته شما بيدار گردد؟
تيری بود که بر جان او آمد .
گفت آمد! آمد! و نیز از وقت گذشت
سراسيمه و خجل و بی قرار روی به ويرانه ای نهاد.
جماعتی کاروانيان بودند می گفتند :برويم .
يکی گفت:نتوان رفت که فضيل بر راهست
فضيل گفت :بشارت شما را که او توبه کرد .
پس همه روز می رفت و می گريست و خصم خشنود می کرد تا در باورد جهودی بود که به هیچ خشنود نمی شد
آن جهود با جمع خود گفت :امروز روزی است که بر محمديان استخفاف کنيم. پس گفت :اگر می خواهی که بحلت کنم تلی ريگ بود که برداشتن آن در وسع آدمی دشوار بودی مگر به روزگار .
گفت اين از پيش برگير. فضيل از سر عجز پاره پاره می انداخت و کار کجا بدان راست می شد؟
همی چون درماند سحرگاهی بادی درآمد و آن را ناپديد کرد
جهود چون چنان ديد متحير شد . گفت :من سوگند دارم که تا تو مرا مال ندهی من تو را بحل نکنم.
اکنون زیر بالین من زر است بردار و به من ده تا تو را بحل کنم
فضیل دست در زیر بالین او کرد و زر بیرون آورد و به جهود داد
جهود گفت : اول اسلام عرضه کن
فضیل گفت: این چه حال است؟
گفت در تورات خوانده بودم که هر که توبه او درست بود خاک در دست او زر شود
من امتحان کردم و زیر بالین من خاک بود
چون به دست تو زر شد دانستم که توبه تو صدق است و دین تو حق
پس جهود ایمان آورد
نقل است که يک روز کودکی چهارساله در کنار داشت . مگر دهان بر وی نهاد چنانکه عادت پدران بود
آن کودک گفت :ای پدر! مرا دوست داری؟ گفت :دارم
گفت :خدايرا دوست داری؟ گفت :دارم .
گفت :دل چند داری؟ گفت :يکی!
گفت :به يک دل دو دوست توان داشت
درحال بدانست که آن نه آن کودک می گويد ، بل آن تعريفی است به حقيقت از غيرت حق . دست بر سر زدن گرفت . و توبه کرد ، و دل از طفل ببريد و دل به حق داد
نقل است که سی سال هیچکس لب او خندان ندیده بود
مگر آنروز که پسرش بمرد تبسم کرد
گفتند ای خواجه چه وقت این است؟
گفت دانستم که خداوند راضی بود به مرگ این پسر
من نیز موافقت کردم و رضای او را تبسم کردم
بشر حافی گفت : از او پرسيدم که زهد فاضلتر يا رضا؟
گفت :رضا فاضلتر از آنکه راضی هيچ منزل طلب نکند بالای منزل خويش.
وگفت: اگر توانيد که در جايگاهی ساکن شويد که نه کس شما را داند و نه شما کس را ، عظيم نيکو بود . چنين کنيد .
وگفت :منتی عظيم فراپذيرم از کسی که بر من بگذرد و مرا سلام نکند و چون بيمار شوم به عيادت من نيايد .
وگفت :چون شب در آيد شاد شوم که مرا خلوتی بود بی تفرقه با حق ، و چون صبح برآيد اندوهگن شوم از کراهيت ديدار خلق که نبايد که درآيند ، و مرا از اين خلوت تشويش دهند .
وگفت :هر که را از تنها بودن وحشت بود و به خلق انس دارد از سلامت دور است .
وگفت :هر که سخن از عمل شمرد سخنش اندک بود مگر در آنکه او را به کار آيد .
وگفت :هر که از خدای ترسد زبان او گنگ بود .
وگفت :چون حق تعالی بنده را دوست دارد اندوهش بسيار دهد ، و چون دشمنش دارد دنيا بر وی فراخ گرداند .
وگفت :اگر اندوهگينی در ميآن امتی بگريد جمله امت را در کار آن اندوهگين کنند .
وگفت :هرچيزی را زکوتی است و زکوة عقل اندوه طويل است ، چنانکه عجب است که کسی در بهشت بود و می گريد و از اين است که کان رسول الله صلی الله عليه و سلم متواصل الاحزان .
وگفت :عجبتر از آن بود حال کسی که در دنيا بود و می خندد و نمی داند که عاقبت کار چون خواهد بود .
وگفت :پنج چيز است از علامات بدبختی :قساوت دل ؛ و نابودی اشک ؛ و بی شرمی ، و رغبت در دنيا ، و درازی آرزو
وگفت :چون خوف در دل ساکن شود چيزی که به کار نيايد بر زبان آنکس نگذرد ، و بسوزد از آن خوف منازل شهوات و حب دنيا ، و رغبت در دنيا از دل دور کند .
وگفت :هر که از خدای بترسد جمله چيزها از او بترسد ، و هر که از خدای نترسد از جمله چيزها بترسد .
وگفت :خوف و هيبت از خدای بر قدر علم بنده بود ، و زهد بنده در دنيا بر قدر رغبت بنده بود در آخرت .