ســــــــنــــــــگـان_

ســــــــنــــــــگـان_

با قدسیان آسمان من هر شبی یاهو زنم صوفی گر از لا دم زند من دم ز الا هو زنم

در زندگی متوجه چه اموری باید بود؟

786
Fri 25 Dec 2020، 11:28 AM
درحال بارگذاری..

عاقلانه نیست وقت خود را صرف اندیشه درباره ی چیزهایی کنیم که به ما ارتباطی ندارند و از حوزه ی اختیار و تصمیم ما بیرون اند

از آنجا که این امور خارج از محدوده ی اختیار ما هستند ، نگرانی درباره ی آنها بی فایده است.

کار درست این است که توجه خود را صرف چیزهایی کنیم که به ما مربوط اند و تحت کنترل ما قرار می گیرند

فقط دراین صورت است که می توانیم برای تحققشان اقدام کنیم یا مانع روی دادنشان شویم ...

#ویلیام_اروین
کتاب: فلسفه‌ ای برای زندگی

دوست واقعی

786
Fri 25 Dec 2020، 8:4 AM
درحال بارگذاری..

مردی گوسفندی ذبح کرده و آن را کباب نمود. به برادرش گفت برو و دوستان و نزدیکان را بگو که بیایند تا با هم این گوسفند را بخوریم. 

برادرش رفت و در بین دهکده صدا کرد: آی مردم کمک کنید، خانه ما آتش گرفته است. 

تعدادی اندکی برای نجات دادن آن ها آمدند. وقتی به خانه رسیدند، با کباب گوسفند و نوشیدنی های رنگارنگ پذیرایی شدند. برادرش آمد و دید که کسانی دیگری آمده و گوسفند کباب شده را خورده اند.

از برادرش پرسید:‌ چرا دوستان و نزدیکان را صدا نکردی؟ برادرش گفت: این ها دوستان ما و شما هستند.

کسانی که شما آنهارا دوست وخویشاوند
می‌پنداشتید، حتی حاضر نشدند تایک سطل آب هم روی خانه شماکه آتش گرفته بود بیاندازند.

خیلی ها هنگام کباب و گوسفند دوستان آدم هستند.
 وقتی خانه آتش گرفت،  یک سطل آب حتی روی خاکستر تان هم نخواهند ریخت.

معمای هستی

786
Thu 24 Dec 2020، 2:6 AM
درحال بارگذاری..

ایــن فــیــلــم در آخرین روزهای عمر انیشتین ضبط شده و ایشان در آن از چیستی و معنای زندگی می گوید .

از انجام ندادن کارهایی که باید انجام میداده ، ابراز پشیمانی می کند .

بی حسرت 
از جهان نرود هیچ کس
 به دَر
الا شهید عشق
به تیر از کمان دوست!

شاید بتوانی معماهای عظیم ریاضی و فیزیک را حل کنی

اما معمای هستی چی؟!

معمای هستی را یک دل پاک و ذهن روشن میفهمد نه یک دانشمند ! 
حتی انیشتین 

 

تنها قلب توست...

786
Wed 23 Dec 2020، 9:53 PM
درحال بارگذاری..

تنها قلب توست 
که همه ی پاسخ ها را در خود دارد 

به ندای آن در سکوت گوش کن، به آن صدايٍ بی صدایی که در مکث های کوتاه لحظه ها شهود می شود آگاه باش، سرزمينی مقدس و دانشنامه ای عظيم که همواره در وجودِ توست پاسخ ها را در آنجا جستجو کن 

بیاد بیاور که ما بیش از این بدن، بیش از این ذهن و بیش از این جسم هستيم  

وجودت سراسر نورهای کیهانی تپنده ای است، که روح را براي درک کامل حقيقت خويش آماده ی جستجو می سازد. 

تنها راهنماي حقيقي ات همان منبع نور وجود است. 

براي درک و فهم تازه ها، لمس عميق عشق و رفتن به فراسوی مراقبه ای ژرف نياز است، که در ساحت حضور آن سرزمين هميشه ساکن آرام حاضر شوی 

بهترين آموزگار و راهنماي سفری است؛ که با هر بار شکسته شدن و تحمل حجم اندوه، تواناتر، ورزیده تر خواهد شد. 

به همين دلیل است که همگان قادر به شفای روح خویش می شوند؛ روح شفا یافته يعني انرژي متولد شده ی در سرور جاودانگی لایتناهی، آنگاه به یگانگی درونی و اتحاد ذهن، قلب و روح تان دست خواهيد يافت 

لمس این اتحاد يعني سرآغاز روشنایی راه و پايان یافتن تمام تضادهای درونی.

قضاوت و سرزنش

786
Tue 22 Dec 2020، 10:18 PM
درحال بارگذاری..

صحبت درباره پلیدی باعث بروز پلیدی می‌شود. 

 هرچه بیشتر به شر توجه کنید بر شر می‌افزایید.

 هر عیبی را که در دیگران ببینید همان عیب یا نقصی مشابه را به زندگی خود فرا می‌خوانید. 

ایراد گرفتن از دیگران سبب می‌شود که خودتان با نفی و انکار روبرو شوید. 

وقتی با سرزنش و انتقادتان شیره وجود دیگری را می‌مکید راه می‌گشایید تا شیره ذهن و تن و امور خودتان مکیده شود. 

در واقع به پیشواز بیماری و بدبختی و آشفتگی و تنگدستی می‌روید.

عیسی مسیح گفت: داوری نکنید تا بر شما داوری نشود و حکم نکنید تا بر شما حکم نشود.

چه بسیار انسان‌هایی که با سرزنشِ دیگران، بیماری را به سوی خود کشانیده‌اند. 

آن‌چه را که انسان در دیگران سرزنش می‌کند، در واقع به سوی خودش جذب میکند.

 بیدار که شوی، 
دیگر علاقه‌ای به قضاوت
درباره‌ی کسانی که
خواب هستند نداری. 

اگر هنوز قضاوت میکنی
بدان که هنوز خوابی.

شرح و تفسیر مثنوی

786
Tue 22 Dec 2020، 7:17 PM
درحال بارگذاری..

ما چو شطرنجیم اندر برد و مات / برد و مات ما ز توست ای خوش صفات

ما همچون شطرنج هستیم که برد و باختی که روی آن صورت می گیرد از شطرنج بازان است نه از صفحه و مهره های شطرنج .

[ شطرنج = معرّبِ شترنگ است به معنی دو رنگ ، و آن صفحه و مهره هایی است که نیمی از آن پُر رنگ و نیمی کم رنگ است و معمولاََ نیمی را سیاه و نیمی را سفید می سازند .

و هر یک از بازیگران شانزده مُهره سفید یا سیاه در اختیار می گیرد .

نام مهره ها بدین قرار است : شاه ، وزیر (فرزین) ، رُخ (قلعه) ، فیل ، اسب ، بیدق (پیاده یا سرباز) .

هدف در این بازی مات کردن شاهِ حریف است . یعنی شاهِ حریف را چنان در محاصرۀ مُهره های خود بگیرند که نتواند به خانه ای بگریزد یا مهره ای به دفاع از آن برآید .

این بازی که امروزه در شمارِ ورزش ها قرار گرفته از اختراعاتِ هندیان باستان است . ]


شرح و تفسیر بیت 601
ما که باشیم ای تو ما را جان جان / تا که ما باشیم با تو در میان ؟

ای که جان جانی ، ما که هستیم که در برابر تو عرض اندام کنیم و در ایجاد افعال با تو مشارکت داشته باشیم ؟


تذکره الاولیاء

786
Tue 22 Dec 2020، 10:59 AM
درحال بارگذاری..

نقلست که روزی می‌رفت یکی از بام طشتی خاکستر بر سر او ریخت اصحاب در خشم شدند خواستند که آنکس را جفا گویند ابوعثمان گفت: هزار بار شکر می‌باید کرد که کسی که سزای آتش بود به خاکستر با او صلح کردند.

...و سخن اوست که چهل سال است تا خداوند مرا در هر حال که داشته است کاره نبوده‌ام و مرا از هیچ حال به حالی دیگر نقل نکرده است که من در آن حال ساخط بوده‌ام

و دلیل برین سخن آنست که منکری بود او را به دعوت خواند ابوعثمان برفت تا در خانه او

پس او شیخ را گفت: ای شکم خوار چیزی نیست بازگرد ابوعثمان بازگشت
چون پاره یی باز آمد دگر آواز داد که ای شیخ! باز آی پس بازگشت
گفت: نیکو جدّی داری در چیزی خوردن برو که چیزی کمتر است
شیخ برفت دیگر بار بخواند باز آمد گفت: سنگ بخور و الا بازگرد شیخ برفت دیگر همچنین تا سی بار او را می‌خواند و می‌راند شیخ می‌آمد و می‌رفت که تغیری در وی پدید نمی‌آمد بعد از آن مرد در پای شیخ افتاد و بگریست و توبه کرد و مرید او شد و گفت: تو چه مردی که سی بار ترا بخواری براندم یک ذره تغیر در تو پدید نیامد

ابوعثمان گفت: این سهل کاریست کار سگان چنین باشد که چون برانی بروند و چون بخوانی بیایند و هیچ تغیر در ایشان پدید نیاید این پس کاری نبود که سگان با ما برابرند کار مردان کار دیگر است.


ابوعمرو گفت: در ابتدا توبه کردم در مجلس ابوعثمان و مدتی بر آن بودم باز در معصیت افتادم و از خدمت او اعراض کردم و هر جائی که او را می‌دیدم می‌گریختم

روزی ناگه بدو رسیدم مر او گفت: ای پسر با دشمنان منشین مگر که معصوم باشی

از آنکه دشمن عیب تو بیند چون معیوب باشی دشمن شاد گردد

و چون معصوم باشی اندوهگین شود

اگر ترا باید که معصیتی کنی پیش ما آی تا ما بلاء ترا به جان بکشیم و تو دشمن کام نگردی

چون شیخ این بگفت: دلم از گناه سیر شد و توبه نصوح کردم.


و گفت: سزاوار است آنرا که خدای تعالی به معرفت عزیز کرد که او خود را به معصیت ذلیل نکند.

و گفت: مرد تمام نشود تا در دل او چهار چیز برابر نگردد منع و عطا و عزّ و ذُلّ

و گفت: شکر عام بر طعام بود و بر لباس و شکر خاص بر آنچه در دل ایشان آید از معانی.

و گفت: اصل ما درین طریق خاموشی است و بسنده کردن به علم خدای.

و گفت: هر که تفکر کند در آخرت و پایداری آن رغبت در آخرتش پدید آید.

و گفت: زهد دست داشتن دنیاست و پاک ناداشتن اندر دست هر که بود.

و گفت: هر که وحشت غفلت نچشیده باشد حلاوت انس نیابد.

و گفت: علامت سعادت آنست که مطیع می‌باشی و می‌ترسی که نباید که مردود باشی.

و گفت: علامت شقاوت آن است که معصیت می‌کنی و امید داری که مقبول باشی.

و گفت: صحبت دار با اغنیا بتعزز و با فقرا به تذلل که تعزز بر اغنیا تواضع بود و تذلل اهل فقر را شریفتر.

و گفت: شاد بودن تو به دنیا شاد بودن به خدای از دلت ببرد و ترس تو از غیر خدای ترس خدای از دلت پاک ببرد و امید داشتن بغیر خدای امید داشتن به خدای از دلت دور کند.

و گفت: موفق آنست که از غیر خدای نترسد و بغیر او امید ندارد و رضاء او بر هوای نفس خویش برگزیند.


و گفت: تفویض آن بود که علمی که ندانی به عالم آن علم بگذاری و تفویض مقدمه رضا است و الرضا باب الله الاعظم.


و گفت: صلاح دل در چهار چیز است در فقر به خدای و استغنا از غیر خدای و تواضع و مراقبت

و گفت: هر کرا اندیشه او در جمله معانی خدای نبود نصیب او در جمله معانی از خدای ناقص بود.

ذکر فضیل بن عیاض

786
Tue 22 Dec 2020، 12:56 AM
درحال بارگذاری..

اول حال او آن بود که در ميان بيابان مرو و باورد خيمه زده بود و پلاسی پوشيده بود و کلاهی پشمين بر سر نهاده و تسبيحی درگردن افکنده و ياران بسيار داشتی

همه دزدان و راهزن بودند
و شب و روز راه زدندی ,و کالا به نزديک فضيل آوردندی که مهتر ايشان بود و او ميان ايشان تقسيم کردی ,و هرگز از جماعت دست نداشتی ,و هر چاکری خدمت جماعت نکردی او را دور کردی

تا روزی کاروانی عظیم می آمد
مردی در ميان کاروان بود و آواز دزدان شنوده بود
خواجه ای در میان کاروان نقدی که داشت برگرفت و گفت در جایی پنهان کنم تا اگر کاروان بزنند اين بضاعت سازم .

چون از راه يکسو خيمه فضل بديد .به نزديک خيمه او را ديد بر صورت و جامه زاهدان .شاد شد و آن بدره به امانت بدو سپرد.

فضيل گفت :برو و در آن کنج خيمه بنه . مرد چنان کرد و بازگشت .به کاروان گاه رسيد .کاروان زده بودند .همه کالاها برده ,و مردمان بسته و افگنده ,همه را دست بگشاد و چيزی که باقی مانده بود جمع کردند و برفتند

و آن مرد نزد فضيل آمد تا بدره بستاند .او را ديد با دزدان نشسته و کالاها قسمت می کردند .مرد چون چنان بديد گفت :آه من زر خويش به دزد دادم .

خواست که بازگردد
فضيل از دور او را بديد ,بانگ کرد بیا
مرد چون بيامد، گفت چه حاجت است؟ گفت جهت امانت آمده ام
گفت :هم آنجا که نهاده ای برگير و برو. مرد به خيمه در رفت و بدره برداشت و برفت

ياران گفتند :آخر ما در همه کاروان يک درم نقد نيافتيم .تو ده هزار درم باز می دهی؟
فضيل گفت :اين مرد به من گمان نيکو برد ,من نيز به خدای گمان نيکو برده ام که مرا توبه دهد .گمان او را سبب گردانيدم تا حق گمان من راست گرداند .

نقل است که در ابتدا بر زنی عاشق بود.
هر چه از راه زدن به دست آوردی بر او آوردی و گاه و بيگاه بر ديوارها می شدی در هوس عشق آن زن می گريست

يک شب کاروانی می گذشت .درميان کاروان يکی قرآن می خواند .اين آيت به گوش فضيل رسيد :

الم يان للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله

آيا وقت نيامد که اين دل خفته شما بيدار گردد؟

تيری بود که بر جان او آمد .
گفت آمد! آمد! و نیز از وقت گذشت

سراسيمه و خجل و بی قرار روی به ويرانه ای نهاد.

جماعتی کاروانيان بودند می گفتند :برويم .
يکی گفت:نتوان رفت که فضيل بر راهست
فضيل گفت :بشارت شما را که او توبه کرد .

پس همه روز می رفت و می گريست و خصم خشنود می کرد تا در باورد جهودی بود که به هیچ خشنود نمی شد

آن جهود با جمع خود گفت :امروز روزی است که بر محمديان استخفاف کنيم. پس گفت :اگر می خواهی که بحلت کنم تلی ريگ بود که برداشتن آن در وسع آدمی دشوار بودی مگر به روزگار .

گفت اين از پيش برگير. فضيل از سر عجز پاره پاره می انداخت و کار کجا بدان راست می شد؟
همی چون درماند سحرگاهی بادی درآمد و آن را ناپديد کرد
جهود چون چنان ديد متحير شد . گفت :من سوگند دارم که تا تو مرا مال ندهی من تو را بحل نکنم.

اکنون زیر بالین من زر است بردار و به من ده تا تو را بحل کنم
فضیل دست در زیر بالین او کرد و زر بیرون آورد و به جهود داد

جهود گفت : اول اسلام عرضه کن
فضیل گفت: این چه حال است؟
گفت در تورات خوانده بودم که هر که توبه او درست بود خاک در دست او زر شود

من امتحان کردم و زیر بالین من خاک بود
چون به دست تو زر شد دانستم‌ که توبه تو صدق است و دین تو حق
پس جهود ایمان آورد

نقل است که يک روز کودکی چهارساله در کنار داشت . مگر دهان بر وی نهاد چنانکه عادت پدران بود

آن کودک گفت :ای پدر! مرا دوست داری؟ گفت :دارم
گفت :خدايرا دوست داری؟ گفت :دارم .

گفت :دل چند داری؟ گفت :يکی!
گفت :به يک دل دو دوست توان داشت

درحال بدانست که آن نه آن کودک می گويد ، بل آن تعريفی است به حقيقت از غيرت حق . دست بر سر زدن گرفت . و توبه کرد ، و دل از طفل ببريد و دل به حق داد

نقل است که سی سال هیچکس لب او خندان ندیده بود
مگر آنروز که پسرش بمرد تبسم کرد
گفتند ای خواجه چه وقت این است؟
گفت دانستم که خداوند راضی بود به مرگ این پسر
من نیز موافقت کردم و رضای او را تبسم کردم

بشر حافی گفت : از او پرسيدم که زهد فاضلتر يا رضا؟
گفت :رضا فاضلتر از آنکه راضی هيچ منزل طلب نکند بالای منزل خويش.

وگفت: اگر توانيد که در جايگاهی ساکن شويد که نه کس شما را داند و نه شما کس را ، عظيم نيکو بود . چنين کنيد .

وگفت :منتی عظيم فراپذيرم از کسی که بر من بگذرد و مرا سلام نکند و چون بيمار شوم به عيادت من نيايد .

وگفت :چون شب در آيد شاد شوم که مرا خلوتی بود بی تفرقه با حق ، و چون صبح برآيد اندوهگن شوم از کراهيت ديدار خلق که نبايد که درآيند ، و مرا از اين خلوت تشويش دهند .

وگفت :هر که را از تنها بودن وحشت بود و به خلق انس دارد از سلامت دور است .

وگفت :هر که سخن از عمل شمرد سخنش اندک بود مگر در آنکه او را به کار آيد .

وگفت :هر که از خدای ترسد زبان او گنگ بود .

وگفت :چون حق تعالی بنده را دوست دارد اندوهش بسيار دهد ، و چون دشمنش دارد دنيا بر وی فراخ گرداند .

وگفت :اگر اندوهگينی در ميآن امتی بگريد جمله امت را در کار آن اندوهگين کنند .

وگفت :هرچيزی را زکوتی است و زکوة عقل اندوه طويل است ، چنانکه عجب است که کسی در بهشت بود و می گريد و از اين است که کان رسول الله صلی الله عليه و سلم متواصل الاحزان .

وگفت :عجبتر از آن بود حال کسی که در دنيا بود و می خندد و نمی داند که عاقبت کار چون خواهد بود .

وگفت :پنج چيز است از علامات بدبختی :قساوت دل ؛ و نابودی اشک ؛ و بی شرمی ، و رغبت در دنيا ، و درازی آرزو

وگفت :چون خوف در دل ساکن شود چيزی که به کار نيايد بر زبان آنکس نگذرد ، و بسوزد از آن خوف منازل شهوات و حب دنيا ، و رغبت در دنيا از دل دور کند .

وگفت :هر‌ که از خدای بترسد جمله چيزها از او بترسد ، و هر که از خدای نترسد از جمله چيزها بترسد .

وگفت :خوف و هيبت از خدای بر قدر علم بنده بود ، و زهد بنده در دنيا بر قدر رغبت بنده بود در آخرت .

دریافت کد فیدخوان

دریافت کد فیدخوان

دریافت کد فیدخوان

دریافت کد فیدخوان

دریافت کد فیدخوان

دریافت کد فیدخوان

آمارگیر وبلاگ

گالری عکس

گالری تصاویر