ســــــــنــــــــگـان_

ســــــــنــــــــگـان_

با قدسیان آسمان من هر شبی یاهو زنم صوفی گر از لا دم زند من دم ز الا هو زنم

بیژن آباد یا مژن آباد

786
Mon 6 May 2024، 12:59 PM
درحال بارگذاری..

شبی چون چاه بیژن تنگ و تاریک
چو بیژن در میان چاه او من

ثریا چون منیژه بر سر چاه
دو چشم من بدو چون چشم بیژن



سنگانیان بیشترشون این موضوع رو میدونند
خدمت مهمانان عرض می نمایم


در قصیده ها و ابیات قدیم همچون
پیر شهنامه گو طوس حکیم ابوالقاسم فردوسی
و منوچهری از چاه بیژن که در قصیده بیژن و منیژه اوردن یاد میکنند

طبق شواهد و قرائن ظاهرا این چاه. در همین مژن اباد بوده
و اسم این روستا بیژن اباد
ماه بیژن اباد بود
که در طی اعصار گذشته مخفف شده
و مژن تغییر نام میدهد.

البته گفته می‌شود بعد از آشنایی بیژن با منیژه این روستا اول به منیژه و بعدها به بیژن آباد و به مرور تغییر نام داده شده.


داستان «بیژن و منیژه» یکی از داستان‌های عاشقانه شاهنامه است.

در کتاب «آواها و ایماها»، داستان دلدادگی آن‌ها را این‌گونه روایت می‌کند:

«منیژه دخترِ افراسیاب است. بیژن به فرمان کیخسرو، به همراه گُرگین برای جنگ با گرازان به سرزمین ارمانیان می‌رود. در نزدیکی آنجا بیشه‌ای است که منیژه به همراه پرستارانش در آن، بزم و جشنی برپا کرده است. بیژن برای تماشا به نزدیک سراپردهٔ منیژه می‌رود، دختر، او را از دور می‌بیند و به او دل می‌بندد:

چو آن خوب‌ْچهره زِ خیمه به راه

بدید آن رُخِ پهلوانِ سپاه

به رخسارگان چون سهیلِ یمن

بنفشه دمیده به گِردِ سمن

کلاهِ جهان‌ْپهلوان بر سَرش

فروزان زِ دیبایِ رومی بَرش

به پرده برون دُختِ پوشیده‌روی

بجوشید مهرش بر آن مهرجوی

آنگاه پرستاری نزد او می‌فرستد و او بیژن را به خیمه منیژه می‌برد. چون هنگام عزیمت فرا می‌رسد، منیژه برای آنکه از جوان دور نماند، داروی بیهوشی به او می‌خورانَد و او را با خود به قصرِ خویش می‌برد. بیژن چون چشم می‌گشاید خود را در کاخ افراسیاب می‌بیند.

هنگامی که افراسیاب از رازِ آنها باخبر می‌شود، می‌خواهد بیژن را بک‍شد ولی به پایمردی پیران راضی می‌شود که او را در چاهی افکنند، و دخترِ خود را نیز از خانه می‌راند.

منیژه با وفاداری بر سر عشق خود باقی می‌ماند.

کارش این است که نان و خوراکی گرد آورد و از سوراخِ چاه آن را نزد بیژن بیفکند تا از گرسنگی نمیرد. پس از آن رستم برای نجات بیژن به توران می‌آید. منیژه پدر و خانواده و کشور خود را از یاد می‌برد و برای رهایی بیژن با او همدست می‌شود. عشق موجب شده است که منیژه کشورِ دشمن را بر کشور خود ترجیح دهد (درست برعکس گُردآفرید).

خود او راجع به مصائبی که برای بیژن متحمّل شده، چنین می‌گوید:

دریغا که شد روزگارانِ من

دل خسته و چشمِ گریانِ من

بدادم به بیژن دل و خان و مان

کنون گشت بر من چُنین بدگمان

پدر گشته بیزار و خویشان زِ من

برهنه دَوان بر سرِ انجمن

همان گنج و دینار و تاج و گُهر

به تاراج دادم همه سر به سر

پس از رهایی بیژن، منیژه همراه او به ایران می‌رود و به همسری او درمی‌آید.

دریافت کد فیدخوان

دریافت کد فیدخوان

دریافت کد فیدخوان

دریافت کد فیدخوان

دریافت کد فیدخوان

دریافت کد فیدخوان

آمارگیر وبلاگ

گالری عکس

گالری تصاویر