داستان واقعی/طمع را نباید که چندان کنی// که صاحب کرم را پشیمان کنی
چند قرن پیش در شیراز، تاجری ثروتمند بود به اسم حاج میرزا رفیع. آدمی که به سخاوت معروف بود و همیشه به فقرا کمک میکرد.
یه روز سر ظهر، کنار بازار وکیل، میبینه یه پیرمرد ناتوان نشسته، لرزون، لباس پاره، از گرسنگی رو به مرگ.
حاجی دلش میسوزه. میگه:
— پدرجان، بیا کاروانسرای من. هم غذا هست، هم رخت تازه، هم یه حجره میدم شب بمونی.
پیرمرد رو میبره داخل. سفره پهن میکنه. آبگوشت، نون داغ، خرما… هر چی دم دست بوده. پیرمرد مثل کسی که چند روز غذا نخورده باشد میافتد به جان سفره. حاجی لبخند میزنه، که «خدا رو شکر یکی سیر شد».
اما داستان همینجا تموم نمیشه…
طمع از اینجا شروع شد
پیرمرد تا ته دیگ آبگوشت رو هم خورد. بعد گفت:
— جوان، یه کم پول هم بده که برم کرایه خونهمو بدم.
حاجی چند سکه داد.
پیرمرد رفت بیرون… نیم ساعت بعد دوباره پیداش شد:
— ببخشید حاجی… پول کم اومد، یاری کن.
حاجی دوباره داد.
دفعهی سوم اومد گفت:
— خدا خیرت بده، اگر یکذره بیشتر بدهی زندگیام نجات مییابد.
اینبار حاجی عصبانی شد.
گفت:
— مرد حسابی! گرسنه بودی غذا دادم، بیخانمان بودی جا دادم، محتاج بودی پول دادم.
اما تو هر بار طمع کردی و برگشتی.
تو نه محتاجی، نه درمانده… تو فقط طماع هستی.
همین طمعات آدمهای کریم را از کرم پشیمان میکند.
بعد گفت:
— برو، دیگر از من چیزی نگیر… «طمع را نباید که چندان کنی / که صاحب کرم را پشیمان کنی».
این قصه در کتابهای محلی شیراز هم نقل شده، و نسلبهنسل همین ضربالمثل رو پشتش گفتن.
