ســــــــنــــــــگـان_

ســــــــنــــــــگـان_

با قدسیان آسمان من هر شبی یاهو زنم صوفی گر از لا دم زند من دم ز الا هو زنم

آیا تمثال و تصاویر شاعران و دانشمندان قدیم واقعی است؟

786
Mon 1 Dec 2025، 4:43 AM
درحال بارگذاری..

موضوع چهره‌نگاری شاعران و اندیشمندان گذشته همیشه برای علاقه‌مندان جذاب بوده؛ اما بسیاری نمی‌دانند که بیشتر این تصاویر اصلاً واقعی نیست و هیچ‌کس نمی‌تواند با قطعیت بگوید حافظ، سعدی، مولوی، فردوسی یا خیام دقیقاً چه شکلی بوده‌اند.

در این مطلب می‌خوانید که چرا بخش بزرگی از این پرتره‌ها ساختگی است و چه تصاویری را می‌توان معتبر دانست.

---

نبود سنت پرتره‌کشی در دوره‌های قدیم

بیشتر شاعران و فیلسوفان بزرگ ایرانی در دوره‌هایی می‌زیستند که پرتره‌کشی رواج نداشت.

در بسیاری از دوره‌های اسلامی نیز تصویرسازی چهره‌ی انسان، مخصوصاً چهره افراد مهم، نه رسمی بود و نه پذیرفته‌شده.

به همین دلیل هیچ نقاش هم‌دوره‌ای از حافظ، سعدی، فردوسی، مولوی یا فارابی وجود ندارد که چهره آنان را ثبت کرده باشد.

---

تصاویر موجود، ساخته نسل‌های بعد است

از آنجا که تصویر واقعی وجود نداشت، نقاشان قرن‌های بعدی وقتی تصویر این بزرگان را می‌کشیدند،

کاملاً بر اساس شنیده‌ها، روایت‌ها و تخیل شخصی عمل می‌کردند.

مثلاً می‌شنیدند «حافظ ریش داشته» یا «مولوی چشمانی نافذ داشته»

و با اتکا به همین توصیفات مبهم، چهره‌ای می‌ساختند که بیشتر شبیه برداشت هنرمند است تا واقعیت.

به همین دلیل پرتره‌های فراوانی که امروز در اینترنت از این افراد می‌بینیم،

هیچ سند تاریخی ندارند و نمی‌دانیم تا چه حد شبیه چهره واقعی آن‌ها بوده‌اند.

---

کدام چهره‌ها تا حدی معتبرند؟

فقط چهره افرادی که در زمان خودشان سکه، نقش‌برجسته، یا پرترهٔ رسمی داشته‌اند، قابل اعتمادتر است؛

برای مثال:

پادشاهانی مانند داریوش و خشایارشا را از روی نقش‌های تخت‌جمشید می‌شناسیم.

از شاه عباس صفوی و نادرشاه پرتره‌های رسمی در زمان حیاتشان وجود دارد.

اما درباره حافظ، سعدی، مولوی، فردوسی، خیام، رازی، ابن‌سینا و بیشتر دانشمندان ایرانی،

هیچ تصویر هم‌عصر و قابل‌اعتمادی ثبت نشده است.

---

تصاویری که امروزه به نام «چهره واقعی» شاعران و اندیشمندان گذشته منتشر می‌شود،

در اکثر موارد تخیلی و ساخته نقاشان دوره‌های بعد است.

این تصاویر بیشتر جنبه‌ی هنری و نمادین دارند تا تاریخی.

اگر به دنبال تصویر دقیق و واقعی باشید، تنها پرتره‌هایی معتبرند که

در زمان حیات فرد و با سند تاریخی قابل بررسی ثبت شده باشند.

در مورد شاعران و فیلسوفان بزرگ ایرانی، چنین چیزی تقریباً وجود ندارد.


چهره واقعی شاعران و دانشمندان ایرانی؛ کدام تصویر معتبر است؟

در ادامه مطلب قبلی، اینجا یک فهرست کامل از مشهورترین چهره‌های فرهنگی ایران آماده شده است تا مشخص شود کدام تصویر سند تاریخی دارد و کدام فقط ساخته تخیل نقاشان است.

---

۱. حافظ شیرازی

نتیجه: هیچ تصویری واقعی نیست.

پرتره‌ها همه متعلق به چند قرن بعد، ساخته نقاشان قاجار و صفوی هستند. هیچ سندی از چهره واقعی حافظ وجود ندارد.

---

۲. سعدی شیرازی

نتیجه: همه تصاویر نمادین و تخیلی هستند.

هیچ نقاش هم‌دوره‌ای سعدی وجود ندارد. تصاویری که دیده می‌شود، بیشتر بر اساس روایت‌ها و سلیقه‌ هنری است.

---

۳. مولوی (جلال‌الدین محمد بلخی)

نتیجه: کاملاً تخیلی.

پرتره مولوی که با عمامه بزرگ و ریش سفید در همه‌جا دیده می‌شود، در دوره عثمانی خلق شده و هیچ سند تاریخی ندارد.

---

۴. فردوسی

نتیجه: تصاویر ساختگی است.

هیچ چهره‌نگاری مربوط به دوران سامانی یا غزنوی پیدا نشده. همه تصاویر فردوسی متعلق به دوره صفویه به بعد است.

---

۵. خیام نیشابوری

نتیجه: هیچ تصویر واقعی وجود ندارد.

نقاش‌های قاجار و اروپایی براساس برداشت‌های خودشان چهره خیام را ساختند.

---

۶. ابن‌سینا (بوعلی)

نتیجه: تمام تصاویر خیالی هستند.

پرتره‌های مشهور او ۵۰۰–۶۰۰ سال بعد از مرگش کشیده شده‌اند.

---

۷. ابوریحان بیرونی

نتیجه: چهره واقعی مشخص نیست.

تصاویر موجود همگی نقاشی‌های متأخر هستند.

---

۸. خواجه نصیرالدین طوسی

نتیجه: تصویر واقعی نداریم.

چهره‌های رایج مربوط به هنر دوران صفوی و قاجار است.

---

۹. عطار نیشابوری

نتیجه: پرتره‌های تخیلی.

هیچ سند تصویری از زمان حیات او وجود ندارد.

---

۱۰. سنایی غزنوی

نتیجه: تصویر معتبر وجود ندارد.

پرتره‌ها بعداً ساخته شده‌اند.

---

۱۱. رودکی

نتیجه: تصاویر غیرواقعی و بدون پشتوانه تاریخی.

هیچ چیز از چهره واقعی او نمی‌دانیم.

---

۱۲. فارابی

نتیجه: چهره‌هایی که می‌بینیم، تخیلی هستند.

مانند دیگر دانشمندان آن دوره، تصویری از زمان خودش باقی نمانده.

---

۱۳. باباطاهر

نتیجه: هیچ تصویر واقعی وجود ندارد.

پرتره‌های امروزی براساس ذوق هنری ساخته شده‌اند.

---

۱۴. خیام، حافظ، سعدی — نسخه اروپایی

در غرب نیز برخی نقاش‌ها (مثلاً در دوران ویکتوریا) براساس تصور خودشان از «شاعر شرقی» تصویر کشیدند.

این‌ها هم کاملاً ساختگی هستند و هیچ ارزش تاریخی ندارند.

---

تنها مواردی که تصویرشان معتبرتر است

در میان چهره‌های فرهنگی ایران، تنها گروه‌هایی که واقعاً پرتره معتبر دارند، این‌ها هستند:

۱. پادشاهان هخامنشی

چهره داریوش، خشایارشا و سایر شاهان روی نقش‌برجسته‌ها ثبت شده و معتبر است.

۲. پادشاهان صفوی و قاجار

از شاه عباس، شاه تهماسب، نادرشاه و فتحعلی‌شاه، نقاشی‌های هم‌زمان وجود دارد که قابل اعتمادترند.

۳. دانشمندان معاصر (مثلاً از دوره قاجار به بعد)

از افرادی مثل ملک‌الشعرا بهار، فروغ فرخزاد، نیما، هدایت، شهریار و… عکس واقعی وجود دارد.

عارف بالله فقیه نامی حضرت محمد بن قاسم رضی‌الله‌عنه🌸

786
Fri 3 Jan 2025، 3:20 AM
درحال بارگذاری..

🌸عارف بالله فقیه نامی حضرت محمد بن قاسم رضی‌الله‌عنه🌸

🌼حضرت قاسم بن محمد بن ابی‌بکر صدیق رضی‌الله‌عنه از تابعین بزرگ و فقهای سبعه بوده، کنیه ایشان ابومحمد است و پسرخاله امام زین العابدین رضی الله عنه می‌باشند

مادرشان یکی از دختران یزگرد ساسانی است

در عهد حضرت عمر رضی‌الله‌عنه سه دختر از یزگرد پادشاه ایران بعنوان غنیمت نصیب مسلمانان گشت که قیمتشان خیلی زیاد بود.

هر سه را حضرت علی رضی‌الله‌عنه خریدند.

🍀یکی از آنان را به فرزند خویش حضرت حسین رضی‌الله‌عنه دادند که بر اثر این پیوند حضرت زین العابدین رضی‌الله‌عنه متولد گشت‌.

✨دومی را به حضرت عبدالله بن عمر رضی‌الله‌عنه دادند که در نتیجه حضرت سالم رضی‌الله‌عنه متولد شد.

✨و سومی را به حضرت محمد بن ابی‌بکر دادند که حضرت قاسم رضی‌الله‌عنه حاصل این ازدواج گردید.

✨حضرات زین العابدین و سالم و قاسم رضی‌الله‌عنهما پسر خاله های همدیگر می‌شدند.

🌻حضرت قاسم رضی‌الله‌عنه پس از شهادت پدر گرامیشان در دامان عمه خویش حضرت عایشه صديقه رضی‌الله‌عنها پرورش یافتند و انتساب علم باطن ایشان به حضرت سلمان فارسی رضی‌الله‌عنه می‌باشد.

حضرت قاسم رضی‌الله‌عنه که از کبار تابعین و فقهای سبعه می‌باشند، امام، عالم، فقیه، پرهیزگار و راوی احادیث بسیاری هستند در روایت حدیث همین بس که زانوی تلمذ نزد ام المؤمنين عایشه صديقه رضی‌الله‌عنها زده اند.

یحیی بن سعید انصاری رحمه الله می‌فرماید: در مدینه منوره کسی را با فضیلت تر از حضرت قاسم (در زمانه خودشان) ندیدم.

✨امام بخاری رحمه الله میفرمایند: ایشان افضل اهل زمانه بودند

✨و حضرت عمر بن عبدالعزيز رحمه الله میفرمایند: اگر امر خلافت در اختیار من می‌بود آنرا به حضرت قاسم رضی‌الله‌عنه می سپردم.

🌼ایشان در سن هفتاد یا هفتاد و دو سالگی دار فانی را وداع گفتند و در منطقه ای بنام مقام قدید و بنابر قولی در مُشَلَّل (پنج کیلومتری مقام قدید) دفن گردیدند.

🪻سال وفاتشان بنا بر قول ابن سعد (در طبقات) ۱۰۸ هجری و بنابر قول ابن معین و ابن مدینی سال ۱۰۶ هجری می‌باشد.

🌕منبع: جام شریعت و سندان عشق صفحه ۲۰۶

دانلود کتاب جام شریعت و سندان عشق

حکیم ابوالقاسم فردوسی

786
Sat 16 Dec 2023، 2:27 AM
درحال بارگذاری..

چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی * خداوند امر و خداوند نهی

که خورشید بعد از رسولان مه * نتابید بر کس ز بوبـکر به

عمـــر کرد اســلام را آشکار * بیاراست گیتی چو باغ بهار

پس از هر دو آن بود عثمان گزين * خداوند شرم و خداوند دين

چهارم علي بود جفت بتول * كه او را به خوبي ستايد رسول

كه من شهر علمم علَيَّم درست*درست اين سخن قول پيغمبرست

علي را چنين دان و ديگر چنين * كزيشان قوي شد به هرگونه دين

نبي آفتاب و صحابه چو ماه * به هم بستني يكدگر راست راه

آفرین بر روان فردوسی * آن همایون نهاد فرخنده

او كه اوستاد بود و ما شاگرد* او خداوند بود و ما بنده


حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی بزرگترین حماسه‌ سرای ایران، یکی از چهار ستون استوار ادب فارسی است که بیش از سی سال کوشید تا زبان پارسی را زنده نگهدارد. [سعدی،مولوی و حافظ سه رکن دیگرند]

بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی

و در نهایت چنان کاخ بلند و مستحکمی از نظم پی‌افکند که گذشت ایام نتوانست کوچکترین صدمه‌ای بدو وارد سازد:

پی افکندم از نظم کاخی بلند که از باد و باران نیابد گزند


فردوسي اهل سنت و جماعت است

قبل از هرگونه اظهار نظری در مورد عقیده‌ فردوسي باید به خاطر داشت که وی همواره مسلمان موحد بوده است و جای جای شاهنامه گواهی است واضح بر این ادعا

جهان را بلندی و پستی تویی ندانم چه ای هرچه هستی تویی

و:

به نا گفتن و گفتن یزدان یکی است. و ...

عده‌ای فردوسي را معتزلی دانسته و شعر:

به بینندگان آفرینند را نبینی مرنجان و بینند را

را دلیل اعتزالش قرارداده‌اند و گروهی از شرح حال نویسان، وی را شیعی (رافضی) دانسته‌اند که قوی‌ترین دلایلشان این است: فردوسی در وصف امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب این اشعار را سروده است:

خردمند گیتی چو دریا نهاد بر انگیخته موج ازو تند باد

چو هفتاد کشتی درو ساخته همه بادبانها بر افراخته

میانه یکی خوب کشتی عروس بر آراسته همچو چشم خروس

پیمبر بدو اندرون با علی همه اهل بیت نبی و وصی

اگر خلد خواهی بدیگر سرای بنزد نبی و وصی گیر جای

گرت زین بد آید گناه من است چنین دان و این راه راه من است

برین زادم و هم برین بگذرم یقین دان که خاک پی حیدرم


2- علت عدم توجه سلطان محمود غزنوی به اثر گرانمایه فردوسی شیعی بودن وی بوده است! چرا كه سلطان محمود سني بسيار متعصبي بود.

و اما سخن حق در مورد مذهب فردوسی این است که وی مسلمان معتقد، سنی مذهب و در عین حال وفادار به وطن و زبان خویش بوده است و نیز مانند هر سني مذهبي علاقه‌ی شديدي به آل رسول داشته است؛ زیرا:

اگر هیچ دلیل دیگری بر سنی بودن فردوسی نداشته باشیم همین بس که او طبق عقیده حقه اهل‌سنت و جماعة قائل و مقر بر افضلیت سیدنا ابوبکر صدیق رضی‌الله‌عنه بر امیرالمؤمنین علی رضی‌الله‌عنه می‌باشد.

چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی خداوند امر و خداوند نهی

که خورشید بعد از رسولان مه نتابید بر کس ز بوبکر به

عمر کرد اسلام را آشکـــــــار بیاراست گیتی چو باغ بهار

پس از هر دو آن عثمان گزین خداوند شرم و خداوند دین

چهارم علی بود جفت بتول که او را به خوبی ستاید رسول

که من شهر علمم علیم در است * درست این سخن قول پیغمبر است


طبق تصریح شخص فردوسی در این شعر وی معتقد است بعد از پیامبران ابوبکر صدیق رضی‌الله‌عنه بهترین و برترين انسانهاست، حال آنکه هیچ شیعه‌یی (حتی زیدیه که در بسیاری از عقاید و احکام با اهل‌سنت موافق است) چنین اعتقادی نداشته است.


2- « مثنوی یوسف زلیخا » كتاب ديگر فردوسي است كه اگر چه دکتر صفا به علت لغات عربي زيادي كه در آن يافت مي شود آن را از فردوسی نمی‌داند ولي اغلب دانشمندان و محققان از جمله بزرگاني چون دکتر « انه » ، « نولدکه » و « ادوارد براون » و نيز اکثر محققان ایرانی آن را از فردوسی می‌دانند .


فردوسي در اين كتاب تمام کسانی را که نسبت به خلفاء چهارگانه بد بینند و آنان را [ قولاً یا عملاً ] آزار می‌دهند دوزخی می‌داند:

ابوبکر صدیق شیخ عتیق که بُد روز و شب مصطفی را رفیق

پس از وی عمر بود که قیسر به روم ز سهمش نیارست خفتن به روم

سیم میر عثمان دیندار بود که شرم و حیا زو پدیدار بود

چهارم علی ابن عم رسول سر شیر مردان و جفت بتول

از آزار این چار، دل را بتاب که آزارشان دوزخ آرد به تاب


3- فردوسي در بيشتر از بيست موضع از كتاب خود شاهنامه ، سلطان محمود را مدح‌ گفته است و همه مي دانند سلطان محمود از سنيان متعصب بوده بنا بر اين اگر فردوسي سني نمي بود سلطان محمود سني متعصب را اين همه در شاهنامه مدح نمي گفت.

4- علاوه بر آنچه ذکر شد بسیاری از محققین شیعه مذهب، شیعی بودن فردوسی را صراحتاً رد کرده‌اند چنانکه:

دکتر جعفری لنگرودی در کتاب (راز بقای ایران در سخن فردوسی) معتقد است که فردوسی شیعه مذهب نیست اما اعتقاد مفرط به اهل بیت دارد. [ روزنامه اعتماد 26/2/85]

و نیز محمد علی اسلامی ندوش در کتاب "چهار سخنگوی وجدان ایران" می‌نویسد: درباره مذهب فردوسی بحث زیادی صورت گرفته است او را منسوب به شیعه دوازده امامی، زیدی و سرانجام هفت امامی دانسته‌اند که هیچ یک دلیل متقنی به همراه ندارد. [چهار سخنگوی وجدان ایران – محمد علی اسلام ندوش]

اما در مورد اشعاری که فردوسی در وصف سیدنا علی کرم الله وجهه سروده است باید گفت: سرودن این اشعار هم دلیلی دیگر بر سنی مذهب بودن فردوسی است. زیرا اهل‌سنت و جماعة محبت آل رسول را از واجبات می‌شمارند و تا به حال هیچ سنی مذهبی دیده به جهان نگشوده مگر اینکه محبت آل و اصحاب رسول گرامی اسلام در خون و گوشت او عجین بوده است.

امام ادریس شافعی رحمه الله که یکی از ائمه چهارگانه اهل‌سنت در مورد محبت اهل‌بیت چنین می‌سراید:

یا اهل بیت رسول الله حبکم فرض من الله فی القرآن انزله

کفاکم من عظیم القدر انکم من لم یصل علیکم لا صلوة له

[دیوان امام شافعی]

و نیز شاعرانی همچون مولانا، سعدی و ... که در سنی بودن آنها هیچ تردیدی نیست اشعار زیادی در وصف اهل‌بیت سروده‌اند:

مولانا جلال الدین رومی می‌سراید:

از علی آموز اخلاص عمل شیر حق را دان منزه از دغل [مثنوی ص 162]

و نیز می‌گوید:

گفت پیغمبر علی را کای علی شیر حقی پهلوانی پردلی [همان منبع ص132]

سعدی می‌فرماید:

خدایا به حق بنی فاطمه که بر قول ایمان کنم خاتمه [ کلیات سعدی] و...


و اما این مطلب که آیا سلطان محمود به خاطر شیعی بودن فردوسی بر او خشم کرده است و وی را از دیارش رانده است؟ باید گفت:

همانگونه که قبلا گفتیم منبع این سخن چهار مقاله عروضی سمرقندی است. این کتاب از نظر تاریخی فاقد اعتبار است و اکثر حکایات آن جعل می‌باشد. صاحب کتاب "فردوسی و شعر او" در مورد چهار مقاله عروضی چنین می‌نویسد: در آن مقاله انشا و عبارت پردازی است و از لحاظ تاریخی اعتباری ندارد و بدان استناد نمی‌توان کرد. شاید هیچ حکایتی از حکایات آن نباشد که از خبطه و خطا و سهو و اشتباه و حتی جعل خالی باشد.

[فردوسی و شعر او]

علاوه بر این اکثر محققین علل دیگری برغضب سلطان محمود نسبت به فردوسی بیان کرده‌اند که بعضی آنان عبارتند از:

1- تاریخ سیستان که بالاتفاق معتبرترین و مهمترین مأخذ شرح حال فردوسی است و فقط ربع قرن یا کمتر از عهد فردوسی بنگارش درآمده است ملاقات فردوسی با سلطان محمود را چنین بیان می‌کند.

و حدیث رستم برآن جمله است که ابوالقاسم فردوسی شاهنامه به شعر کرد و بر نام سلطان محمود کرد و چندین روز همی برخواند. محمود گفت: همه شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست. بولقسم گفت: زندگی خداوند دراز باد، ندانم اندر سپاه او چند مرد چون رستم باشد اما این دانم که خدای تعالی خویشتن را هیچ بنده چون رستم دیگر نیافرید این بگفت و زمین بوسه کرد و رفت.

ملک محمود وزیر را گفت این مردک مرا بتعریض دروغ زن خواند! وزیرش گفت: بباید کشت. هرچند طلب کردند نیافتند. چون بگفت و رنج خویش ضایع کرد و رفت هیچ عطا نایافته تا بغربت فرمان یافت... [تاریخ سیستان بتصحیح ملک الشعراء بهار]

2- ابوالعباس فضل احمد از وزارت افتاد و احمد بن حسین میمندی وزیر سلطان شد و از اینکه نام وزیر پیش در اين کتاب برده شده است غضبناک گردید.

3- بزرگان و شاهان قدیم در شاهنامه ستوده شده‌اند و سلطان محمود که بنده زاده بود (ندانست نام بزرگان شنود). و ...

بهر حال، دلایل و براهین سنی مذهب بودن فردوسی واضحتر از آن است که بتوان او را به دیگر مذاهب نسبت داد. ( با استفاده از سايت دارالعلوم زاهدان مكي مسجد )


فردوسي در مدح سلطان محمود مي گويد:

1- شاهنامه فردوسی آغاز کتاب بخش ۱۲ - ستایش سلطان محمود

خداوند تاج و خداوند تخت

جهاندار پيروز و بيدار بخت

جهان آفرین تا جهان آفرید

چنو مرزباني نيامد پديد

ابوالقاسم آن شاه پیروزبخت

نهاد از بر تاج خورشید تخت

زخاور بیاراست تا باختر

پدید آمد از فر او کان زر

بدانستم آمد زمان سخن

کنون نو شود روزگار کهن

بر اندیشهٔ شهریار زمین

بخفتم شبی لب پر از آفرین

همه روی گیتی شب لاژورد

از آن شمع گشتی چو یاقوت زرد

یکی پاک دستور پیشش به پای

بداد و بدین شاه را رهنمای

به ایران و توران ورا بنده‌اند

به رای و به فرمان او زنده‌اند

بیاراست روی زمین را به داد

بپردخت ازان تاج بر سر نهاد

جهاندار محمود شاه بزرگ

به آبشخور آرد همی میش و گرگ

ز کشمیر تا پیش دریای چین

برو شهریاران کنند آفرین

چو کودک لب از شیر مادر بشست

ز گهواره محمود گوید نخست

نپیچد کسی سر ز فرمان اوی

نیارد گذشتن ز پیمان اوی

تو نیز آفرین کن که گوینده‌ای

بدو نام جاوید جوینده‌ای

بر آن شهریار آفرین خواندم

نبودم درم جان برافشاندم

برآن آفرین کو کند آفرین

بر آن بخت بیدار و فرخ زمین

ز فَرّش جهان شد چو باغ بهار

هوا پر ز ابر و زمین پرنگار

از ابر اندر آمد به هنگام نم

جهان شد به کردار باغ ارم

به ایران همه خوبی از داد اوست

کجا هست مردم همه یاد اوست

به بزم اندرون آسمان سخاست

به رزم اندرون تیز چنگ اژدهاست

به تن ژنده پیل و به جان جبرئیل

به کف ابر بهمن به دل رود نیل

سر بخت بدخواه با خشم اوی

چو دینار خوارست بر چشم اوی

جهان بی‌سر و تاج خسرو مباد

همیشه بماناد جاوید و شاد

همیشه تن آباد با تاج و تخت

ز درد و غم آزاد و پیروز بخت


2- شاهنامه فردوسی اندر ستایش سلطان محمود

ز یزدان بران شاه باد آفرین

که نازد بدو تاج و تخت و نگین

که گنجش ز بخشش بنالد همی

بزرگی ز نامش ببالد همی

ز دریا بدریا سپاه ویست

جهان زیر فر کلاه ویست

خداوند نام و خداوند گنج

خداوند شمشیر و خفتان و رنج

زگیتی بکان اندرون زر نماند

که منشور جود ورا بر نخواند

ببزم اندرون گنج پیدا کند

چو رزم آیدش رنج بینا کند

ببار آورد شاخ دین و خرد

گمانش بدانش خرد پرورد

باندیشه از بی گزندان بود

همیشه پناهش به یزدان بود

چو او مرز گیرد بشمشیر تیز

برانگیزد اندر جهان رستخیز

ز دشمن ستاند ببخشد بدوست

خداوند پیروزگر یار اوست

بدان تیغزن دست گوهرفشان

ز گیتی نجوید همی جز نشان

که در بزم دریاش خواند سپهر

برزم اندرون شیر خورشید چهر

گواهی دهد بر زمین خاک و آب

همان بر فلک چشمه آفتاب

که چون او ندیدست شاهی بجنگ

نه در بخشش و کوشش و نام و ننگ

اگر مهر با کین برآمیزدی

ستاره ز خشمش بپرهیزدی

تنش زورمندست و چندان سپاه

که اندر میان باد را نیست راه

پس لشکرش هفصد ژنده پیل

خدای جهان یارش و جبرییل

همی باژ خواهد ز هر مهتری

ز هر نامداری و هر کشوری

اگر باژ ندهند کشور دهند

همان گنج و هم تخت و افسر دهند

که یارد گذشتن ز پیمان اوی

و گر سر کشیدن ز فرمان اوی

که در بزم گیتی بدو روشنست

برزم اندرون کوه در جوشنست

ابوالقاسم آن شهریار دلیر

کجا گور بستاند از چنگ شیر

جهاندار محمود کاندر نبرد

سر سرکشان اندر آرد بگرد

جهان تا جهان باشد او شاه باد

بلند اخترش افسر ماه باد

که آرایش چرخ گردنده اوست

ببزم اندرون ابر بخشنده اوست

خرد هستش و نیکنامی و داد

جهان بی سر و افسر او مباد

سپاه و دل و گنج و دستور هست

همان رزم وبزم و می و سور هست

یکی فرش گسترده شد در جهان

که هرگز نشانش نگردد نهان

کجا فرش را مسند و مرقدست

نشستنگه نصر بن احمدست

که این گونه آرام شاهی بدوست

خرد در سر نامداران نکوست

نبد خسروان را چنو کدخدای

بپرهیز دین و برادی و رای

گشاده زبان و دل و پاک دست

پرستندهٔ شاه یزدان پرست

ز دستور فرزانه و دادگر

پراگنده رنج من آمد ببر

بپیوستم این نامهٔ باستان

پسندیده از دفتر راستان

که تا روز پیری مرا بر دهد

بزرگی و دینار و افسر دهد

ندیدم جهاندار بخشنده‌ای

بتخت کیان بر درخشنده‌ای

همی داشتم تا کی آید پدید

جوادی که جودش نخواهد کلید

نگهبان دین و نگهبان تاج

فروزندهٔ افسر و تخت عاج

برزم دلیران توانا بود

بچون و چرا نیز دانا بود

چنین سال بگذاشتم شست و پنج

بدرویشی و زندگانی برنج

چو پنج از سر سال شستم نشست

من اندر نشیب و سرم سوی پست

رخ لاله گون گشت برسان کاه

چو کافور شد رنگ مشک سیاه

بدان گه که بد سال پنجاه و هفت

نوانتر شدم چون جوانی برفت

فریدون بیدار دل زنده شد

زمان و زمین پیش او بنده شد

بداد و ببخشش گرفت این جهان

سرش برتر آمد ز شاهنشهان

فروزان شد آثار تاریخ اوی

که جاوید بادا بن و بیخ اوی

ازان پس که گوشم شنید آن خروش

نهادم بران تیز آواز گوش

بپیوستم این نامه بر نام اوی

همه مهتری باد فرجام اوی

ازان پس تن جانور خاک راست

روان روان معدن پاک راست

همان نیزه بخشندهٔ دادگر

کزویست پیدا بگیتی هنر

که باشد بپیری مرا دستگیر

خداوند شمشیر و تاج و سریر

خداوند هند و خداوند چین

خداوند ایران و توران زمین

خداوند زیبای برترمنش

ازو دور پیغاره و سرزنش

بدرد ز آواز او کوه سنگ

بدریا نهنگ و بخشکی پلنگ

چه دینار در پیش بزمش چه خاک

ز بخشش ندارد دلش هیچ باک

جهاندار محمود خورشیدفش

برزم اندرون شیر شمشیرکش

مرا او جهان بی‌نیازی دهد

میان گوان سرفرازی دهد

که جاوید بادا سر و تخت اوی

بکام دلش گردش بخت اوی

که داند ورا در جهان خود ستود

کسی کش ستاید که یارد شنود

که شاه از گمان و توان برترست

چو بر تارک مشتری افسرست

یکی بندگی کردم ای شهریار

که ماند ز من در جهان یادگار

بناهای آباد گردد خراب

ز باران وز تابش آفتاب

پی افگندم از نظم کاخی بلند

که از باد و بارانش نیاید گزند

برین نامه بر سالها بگذرد

همی خواند آنکس که دارد خرد

کند آفرین بر جهاندار شاه

که بی او مبیناد کس پیشگاه

مر او را ستاینده کردار اوست

جهان سربسر زیر آثار اوست

چو مایه ندارم ثنای ورا

نیایش کنم خاک پای ورا

زمانه سراسر بدو زنده باد

خرد تخت او را فروزنده باد

دلش شادمانه چو خرم بهار

همیشه برین گردش روزگار

ازو شادمانه دل انجمن

بهر کار پیروز و چیره سخن

همی تا بگردد فلک چرخ‌وار

بود اندرو مشتری را گذار

شهنشاه ما باد با جاه و ناز

ازو دور چشم بد و بی نیاز

زندگی نامه مولانا حافظجی واعظ توانمند #تایباد

786
Mon 20 Nov 2023، 8:6 AM
درحال بارگذاری..

🔸ایشان در سال ۱۳۲۹ هجری شمسی در قریه بیدپارسی خواف متولد و در شش ماهگی بر اثر بیماری آبله از نعمت بینایی محروم گردید.


🔸پیشگویی پیر روشن ضمیری که این نوزاد نابینا را دارای آینده درخشان اعلام نمود موجب تعجب اهالی روستا گردید.


🔸درسن پنج سالگی همراه اطفال به مکتب رفت و طولی نکشید که ملای دِه از حافظه عجیب این کودک نابینا در حفظ قرآن شگفت زده گردید و کودک نابینا درمدت کوتاهی موفق به حفظ کامل قرآن مجید و نیز در کنار آن بسیاری از کتب رایج زمان همچون پنج کتاب و حافظ شیرازی و بوستان و گلستان سعدی و.. را حفظ نموده و در سن حدود دوازده سال در حوزه علمیه خواف بعنوان طلبه پذیرفته و زیر نظر استاد بزرگ زمان خود مرحوم مولانا شمس الدین مطهری دروس متداول فقهی و علمی را تلمذ نمود.


🔸در حدود هفده سالگی بعنوان مولوی فارغ التحصیل و تسلط بر وعظ و قدرت سخنوری و بدیهه گویی و کاربرد احادیث و تفسیر و اشعار در سخنرانی موجب شد که سخنرانی وی در خطه خواف و جام و باخرز مورد توجه و اقبال عام و خاص قرار گیرد و با اینکه نام ایشان عبدالعظیم است اما به لقب و عنوانی که مولانا مطهری برای ایشان انتخاب نمودند مشهور و معروف شدند، جناب حافظجی که به معنی حافظ بزرگوار و محترم می باشد.


🔸جناب حافظجی در سن نوزده سالگی و در دهه چهل شمسی به دعوت مردم دانش دوست تایباد به این شهر دعوت و در مسجد بلال ساکن و به وعظ و سخنوری در تایباد و جام و باخرز و خواف و.. مشغول گردید و در اوایل دهه پنجاه تاهل اختیار نموده و برای همیشه در تایباد ساکن گردید و برای مدت بیش از پنجاه سال بعنوان واعظ رسمی مسجد جامع احناف تایباد منبر مسجد و نیز در مراسمات خاص منابر مساجد کاریز و باخرز و تربت و خواف و... شاهد سخنوری ایشان بوده و بعنوان منادی وحدت خطه جام و باخرز و تایباد و خواف همواره جهت تقریب مذاهب و توسعه وحدت بیش از نیم قرن تلاش مخلصانه داشته و وجود هزاران سخنرانی مبتنی برمباحث اخلاق و تفسیر از ایشان موید این واقعیت می باشد.


🔸 درپایان از خداوند بزرگ برای این عالم گرانقدر ودانشمند محترم وخطیب وسخنران شهیر بهبودی عاجل وطول عمر را از درگاه ایزد متعال مسئلت داریم.

زین الدین ابوبکر خوافی

786
Wed 4 Oct 2023، 1:16 AM
درحال بارگذاری..
گذری بر زندگی صوفیِ صافی،شیخ زین الدین خوافی Download

نویسندگان

عبدالغفور جامی رودی

کارشناس ارشد زبان وادبیات فارسی،مدیردبیرستان حافظ ابرو خواف

توفیق جامی رودی

دانشجوی کارشناسی فرش دانشگاه بیرجند

چکیده

زین الدین ابوبکر محمد بن محمد بن علی معروف به زین خوافی یکی از سه تن عارفان مشهور دوره ی تیموریان بود که درسال 757 هجری قمری در روستای برآباد خواف دیده به جهان گشود و در سال 838 هجری قمری در 81 سالگی درگذشت.

وی که در دوران خواجه ناصرالدین عبیدالله احرار و ملک قطب الدین علی بن ملک محمود و شاه ظهیرالدین بابری می زیست ،از پیشگامان طریقه ی سهروردی و مرید شیخ نورالدین عبدالرحمان قریشی مصری بود که برای تدریس به تبریز سفر نمود و بعد از مهاجرت به هرات در دارالسلطنه هرات در سجاده ی تقوا به ارشاد و راهنمایی اهل دل مشغول گشت.

زین الدین آثاری چون: منهج الرشاد لنفع العباد، الوصایا القدسیه، رسایل حاشیه، عوارف المعارف شهاب الدین سهروردی ، زینی نامه، شرح منازل السایرین خواجه عبد الله انصاری، وصیه العارفین و تقریرات را به دو زبان فارسی و عربی از خود بر جای گذاشته است که موضوع بیشتر آن ها مسایل مربوط به عرفان و سیر و سلوک است .

وی نزدیک به 30 هزار شاگرد داشت که از آن جمله می توان به مریدانی چون شیخ صوفی علی و شاه طیب خوافی اشاره کرد.

او هم چنین مدارس ، خانقاه ها و مهمان پذیرهایی را در عصر خودش بنا کردو املاک و دارایی های زیادی از جمله 11 رشته قنات و مزارع داشته که آن ها را در سال 812 هجری قمری وقف مدارس و مساجد کرد.

از او فرزندان و نوادگانی چون:فصیح الدین محمد، مولانا سعدالدین رهایی خوافی، ابوالواجد فارغی خوافی،شیخ نورالدین محمد، شیخ ابوالواجد فارغی هروی و شیخ صدرالدین باقیمانده است.

همچنین شخصیت هایی چون زین الدین برادر شیخ نورالدین، زین الدین متخلص به وفایی و زین الدین اختیارالدین با او همنام بوده که برخی، از بازماندگان و نوادگان او به شمار می روند.

در این پژوهش محققان با توجه به کمبود منابع سعی بر آن نموده است تا ضمن اشاره به زندگی شیخ زین الدین خوافی، به آثار، شاگردان، موقوفات و سفرهای شیخ اشاره ای گذرا داشته باشد و تفصیل هرکدام از عناوین مذکور را به آینده واگذارد.


خوافی،زین‌الدین ابوبکر، عارف سلسله سهروردیه* در قرن هشتم و نهم.

او در 757 در هرات متولد شد و به ماوراءالنهر، خراسان، آذربایجان، عراق، حلب و بیت‌المقدس سفر کرد و ظاهراً به سبب اقامت موقتش در خواف* از توابع خراسان، خوافی نامیده شد

(← ابن‌عربشاه، ص70 و پانویس 4؛ سخاوی، ج 9، ص260؛ مناوی، ج 4، ص 625؛ زرکلی، ج 7، ص 46).

بنابراین اطلاق نام خافی به او (← رفعت احمد، ذیل «زین‌الدین خافی») درست به نظر نمی‌رسد.

خوافی در طریقت پیرو عبدالرحمان مصری یا نظری است و سند خرقه او با پنج واسطه به شهاب‌الدین سهروردی* می‌رسد

(← هدایت، ص 122ـ123؛ آقابزرگ طهرانی، ج 9، قسم 2، ص 409).

وی پس از طی مدارج معنوی، از مصری اجازه ارشاد گرفت

(جامی، ص 493).

از دیگر استادان وی فضل‌اللّه تبریزی، ابوطاهر احمد خجندی، ابن‌جَزَری

(متوفی 932)،

صدر ابوالبرکات احمدبن نصراللّه قزوینی، میر سید شریف جرجانی، شهاب‌الدین بسطامی و شریف اسکندری بوده‌اند

(سخاوی، ج 9، ص260ـ261).

همچنین وی در حرمین شریفین از محضر مشایخ آنجا به‌ویژه زین‌الدین عراقی و جلال‌الدین خجندی بهره برد

(دشتکی، حصه 1، ص 88).

خوافی حنفی‌مذهب بود و او را فقیه نیز یاد کرده و به سبب تبحرش در فقه و عرفان او را جامع علوم ظاهری و باطنی دانسته‌اند

(← جامی؛ زرکلی، همانجاها).از شاگردان و خلفای او باید از شمس‌الدین تبادکانی*

(متوفی 891 یا 864)،

صدرالدین رواسی

(متوفی 871)،

شمس‌الدین محمد کوسوی، الیاس أماسی، عبداللطیف قدسی و احمد سمرقندی نام برد

(جامی، ص494؛ خواندمیر، ج4، ص60، 103؛ مناوی، همانجا).

خوافی معاصر کمال خجندی شاعر بود و این دو ظاهراً یکدیگر را در تبریز ملاقات کرده‌اند

(← معصوم‌علیشاه، ج 2، ص 687).

خواجه‌محمد پارسا* از مشایخ نقشبندیه نیز در هرات به دیدار خوافی رفت.

وی خوافی را دارای «علم نافع و عمل رافع، پناه همگان، برگزیده دانشمندان و عارفان، برپادارنده اعلام سنّت و درهم کوبنده گمراهی و بدعت» وصف کرده است

(جامی، ص 493؛ صدیقی علوی، ص 234).

خوافی اهل جذبه بود. وی در اواخر عمر در هرات زاویه‌ای ساخت و آن را درویش‌آباد نام نهاد و در آنجا چله‌نشینی های فراوان به‌جا آورد و به ارشاد طالبان پرداخت

(جامی، ص 494).

طریقة عبادت و ریاضتها و چله‌نشینیها و نیز اوراد فجریه و عصریه او مورد توجه سالکان و متأخران واقع شده است.

خوافی به امر به معروف و نهی از منکر مقید بود و کج‌رویهای اهل طریقت را به آنان گوشزد می‌کرد و در برکندن ریشة طریقتهای نادرست کوشا بود

(دشتکی، همانجا).

او در 838 در پی شیوع بیماری وبا در هرات درگذشت.

نقل است که مردم برای رفع وبا از وی تقاضای دعا کردند، او نیز دعا کرد ولی خود به همین بیماری درگذشت.

غیاث‌الدین پیر احمد خوافی، از اعیان شهر، بر فراز مزار او عمارت مجللی بنا کرد که زیارتگاه مردم شد

(← جامی، ص495؛ سخاوی، ج9، ص262؛ خواندمیر، ج 4، ص 12ـ13).

تعالیم خوافی موجب انشعابی در سلسله سهروردیه به نام زینیه شد. این شاخه در قرن نهم در سرزمین عثمانی توسعه یافت

(← تصوف*، بخش 8 :تصوف در آسیای صغیر و بالکان؛ قس رفعت احمد، همانجا، که زینیه را شاخه‌ای از خلوتیه دانسته است).

خوافی معاصر تیموریان و بنابه نقل خواندمیر (ج 4، ص 12) مورد توجه و ارادت شاهرخ‌میرزا و امرا و ارکان دولت وی بود.

اما آنچه ابن‌عربشاه (ص70) در وصف ملاقات خوافی با تیمور بیان کرده است، دور از واقع به نظر می‌رسد؛ زیرا خوافی در آن زمان نوجوانی بیش نبود و ملاقات تیمور با وی، به عنوان عالمی جلیل‌القدر، ممکن نیست؛ ظاهراً تیمور با زین‌الدین ابوبکر تایبادی (متوفی 791) ملاقات کرده و ابن‌عربشاه به واسطة یکی بودن کنیة هر دو، آنها را باهم اشتباه کرده است

(← براون ، ص 431، پانویس 2).

آثار خوافی در زمان خود او معروف بود، به‌گونه‌ای که بعضی از خانقاهیان از این آثار با عنوان «کواکب دراری» یاد کرده‌اند

(عبدالرزاق کرمانی، ص 64؛ نیز ← این برگ‌های پیر، مقدمة مایل‌هروی، ص چهل‌وچهار).

در مجلس درس او بیشتر عوارف‌المعارف خوانده می‌شد و او آن را شرح می‌کرد. شرحی از وی بر عوارف نیز موجود است

(← این برگ‌های پیر، همانجا).

برخی از آثار مهم خوافی عبارت است از: منهج‌الرشاد یا نهج‌الرشاد، به فارسی در مطابقت شریعت و طریقت که مهم‌ترین اثر اوست و در مجموعة این برگ‌های پیر (تهران 1381ش) چاپ شده و نسخه‌ای از آن به خط خوافی در کتابخانة دانشگاه استانبول موجود است

(← سبحانی و آق‌سو، مدخل 1074)؛ وصیة‌العارفین (بغدادی، ج 2، ستون 711)؛ الوصایاالقدسیة، که آن را در بیت‌المقدس نوشته (حاجی‌خلیفه، ج 2، ستون 2012ـ2013) و احتمالاً همان وصیة‌العارفین است؛ شرحی عربی نیز بر منازل‌السائرین خواجه‌عبداللّه به خوافی نسبت داده شده و نسخه‌ای از آن در گنجینة کتب جاراللّه در کتابخانة سلیمانیة استانبول به شمارة 1054 موجود است (← انصاری، مقدمة بورکوی، ص 21 و پانویس 1؛ سراجی، ص 12).

مولی نجیب مایل هروی (این برگ‌های پیر، مقدمه، ص چهل‌وپنج) معتقد است که این شرح از تبادکانی است و به اشتباه آن را به خوافی نسبت داده‌اند.

علاوه بر این، آقابزرگ طهرانی (ج 9، قسم 2، ص410) وی را صاحب دیوان شعری دانسته که در آن «فانی» تخلص کرده است.


منابع: آقابزرگ طهرانی؛ ابن‌عربشاه، عجائب‌المقدور فی نوائب تیمور، چاپ احمد فایز حمصی، بیروت 1407/1986؛عبداللّه‌بن محمد انصاری، کتاب منازل‌السائرین، حققه و ترجمه و قدم‌له سرژ دولوژیه دو بورکوی، قاهره1962؛ این برگ‌های پیر: مجموعه بیست اثر چاپ‌ناشده فارسی از قلمرو تصوف، چاپ نجیب مایل‌هروی، تهران :نشر نی، 1381ش؛ ادوارد گرانویل براون، تاریخ ادبی ایران، ج 3، ترجمه و حواشی علی‌اصغر حکمت، تهران 1357ش؛ اسماعیل بغدادی، ایضاح المکنون، ج 2، در حاجی‌خلیفه، ج 4؛ عبدالرحمان‌بن احمد جامی، نفحات‌الانس، چاپ محمود عابدی، تهران 1386ش؛ حاجی‌خلیفه؛ عبداللّه‌بن عبدالرحمان دشتکی، مقصدالاقبال‌سلطانیه، در رساله مزارات هرات، به تصحیح و حواشی فکری سلجوقی، حصه 1، کابل: مؤسسه نشر، 1967؛ رفعت احمد، لغات تاریخیه و جغرافیه، استانبول 1299ـ1300؛ خیرالدین زرکلی، الاعلام، بیروت 1999؛ توفیق ﻫ . سبحانی و حسام‌الدین آق‌سو، فهرست نسخه‌های خطی فارسی کتابخانة دانشگاه استانبول، تهران 1374ش؛ محمدبن عبدالرحمان سخاوی، الضوء اللامع لاهل القرن التاسع، قاهره: دارالکتاب الاسلامی، ]بی‌تا.[؛ علیرضا سراجی، «شرحی مهم از انیس‌العارفین»، آینه پژوهش، سال 7، ش 6 (بهمن و اسفند 1375)؛ محمدعالم صدیقی‌علوی، لمحات من نفحات‌القدس، لاهور 1365ش؛ عبدالرزاق کرمانی، تذکره در مناقب حضرت شاه‌نعمة‌اللّه‌ولی، در مجموعه در ترجمه احوال شاه‌نعمت‌اللّه ولی کرمانی، چاپ ژان اوبن، تهران: انجمن ایرانشناسی فرانسه در تهران، 1361ش؛ محمدمعصوم‌بن‌زین‌العابدین معصوم‌علیشاه، طرئق الحقائق، چاپ محمدجعفر محجوب، تهران 1339ـ1345ش؛ محمد عبدالرووف‌بن تاج‌العارفین مُناوی، طبقات‌الصوفیة، چاپ محمد ادیب‌جادر، بیروت 1999؛ رضاقلی‌بن محمدهادی هدایت، تذکره ریاض‌العارفین، چاپ مهرعلی گرکانی، تهران ]1344ش[.

بیوگرافی عارف بالله مولانا شاه حکیم محمد اختر رحمه الله

786
Sun 26 Mar 2023، 12:42 AM
درحال بارگذاری..

ویکیپدیا

حکیم محمد اختر (۱۹۲۸ – ۲ ژوئن ۲۰۱۳) محقق، شاعر، بشردوست و یک مربی صوفی مسلمان اهل سنت پاکستان بود. او جمعیت اشرف المدارس را در کراچی تأسیس کرد. وی دانش آموخته دانشکده پزشکی دولتی وحدتی الله آباد و مدرسه بیت العلوم سرای میر بود . او شاگرد مجاز ابرارالحق حقی بود . از آثار او می توان به معارف مثنوی و فیضان محبت اشاره کرد .

عارف بالله، مولانا

حکیم محمد اختر

حکیم محمد اختر calligraphy.png
شخصی
بدنیا آمدن1928

پراتاپگار ، هند بریتانیایی

فوت کرد2 ژوئن 2013 (سن 84–85)

کراچی ، پاکستان

دیناسلام
آثار قابل توجهمعارف مثنوی فیضان محبت
آلما مادردانشکده پزشکی دولتی یونانی الله آباد ، مدرسه بیت العلوم
موسسجامعه اشرف المدارس
پست ارشد
مرید ازابرارالحق حقی

زندگینامه

حکیم محمد اختر در سال 1928 در پراتاپگر به دنیا آمد . [1] او در پراتاپگره تحصیل کرد و زبان فارسی را نزد قاری محمد صدیق در سلطانپور آموخت . [2] او در سال 1944 از دانشکده پزشکی دولتی یونانی الله آباد فارغ التحصیل شد ، جایی که استاد او حکیم احمد عثمانی، پدر حکیم حماد عثمانی بود . [2] وی به تحصیل علوم اسلامی گرایش داشت و دروس سنتی را در مدرسه بیت العلوم سرای میر در مدت چهار سال به پایان رساند. [3]

اختر در نزد عبدالغنی پولپوری ، شاگرد مجید علی جوانپوری، صحاح سته را آموخت . [3] او در روزهای اولیه به تصوف علاقه مند شد و از عبدالغنی پهولپوری، ابرارالحق حقی و محمد احمد پراتاپگرهی بهره برد. [4] حقی او را در اشرفیه ، چشتیه ، نقشبندیه ، قادریه و سهروردیه تصوف اختیار کرد. [5]

اختر در سال 1960 با مرشد صوفی خود عبدالغنی پهولپوری به پاکستان مهاجرت کرد. [6] در سال 1980، به خواست ابرارالحق حقی، "خانقاه امدادیه اشرفیه" را در کراچی راه اندازی کرد. [7] شاگردانش شعبه هایی از آن را در بنگلادش ، هند ، کنیا ، موریس ، میانمار ، رئونیون ، آفریقای جنوبی و ترکیه راه اندازی کرده اند . [7] اختر در سال 1998 جامعه اشرف المدارس، یک حوزه علمیه معروف در گلستان جوهر ، کراچی، تأسیس کرد. [8] [9]

اختر در 2 ژوئن 2013 در کراچی درگذشت . [5] [4] نماز جنازه او به امامت پسرش حکیم محمد مظهر و با حضور علما از جمله عبدالغفور حیدری ، اورنگزیب فاروقی ، مفتی محمد نعیم ، محمد رفیع عثمانی ، سلیم الله خان و زرولی خان برگزار شد . [10] از شاگردان وی در تصوف می توان به عبدالحمید اسحاق ، فضل الرحمن عظمی ، محمد الیاس غمان ، سلمان ندوی و یونس پاتل اشاره کرد . [11]

آثار ادبی

آثار اختر عبارتند از: [12] [6]

منابع

  1. سید عشرت جمیل میر، رشک الاولیاء، حیات اختر (در اردو)، ص. 23
  2. ^پرش به بالا:الف بخالق داد، «مولانا شاه حکیم محمد اختر: حیات و خدمت»،راحت القلوب،3(1): 30.
  3. ^پرش به بالا:الف بخالق داد، «مولانا شاه حکیم محمد اختر: حیات و خدمت»،راحت القلوب،3(1): 31.
  4. ^پرش به بالا:الف ب زاهد اوررشدی. "مولانا شاه حکیم محمد اختر". zahidrashdi.org(به زبان اردو). بازبینی شده در 16 مه 2021.
  5. ^پرش به بالا:مفتی سراج دسایی (10 ژوئن 2013 ) . "درگذشت استاد بزرگ صوفی: مولانا حکیم محمد اختر". ilmgate.org. بازبینی شده در 16 مه 2021.
  6. ^پرش به بالا:الف ب جلیل احمد آخون. Safarnama Harmain Sharifain(در اردو) (مارس 2016 ویرایش). گلشن اقبال،کراچی: خانقاه امدادیه اشرفیه. پ. 30، 35-36.
  7. ^پرش به بالا:الف بخالق داد، «مولانا شاه حکیم محمد اختر: حیات و خدمت»،راحت القلوب،3(1): 37.
  8. سید عشرت جمیل میر، رشک الاولیاء، حیات اختر (در اردو)، ص. 189
  9. محمد أمیر رعنا (2004). الف تا زه سازمان های جهادی در پاکستان (2004 ویرایش). کتاب مشعل. پ. 517، 541 . بازبینی شده در 16 مه 2021 .
  10. «مولانا حکیم شاہ محمد اختر جامعہ اشرف المدارس میں سپرد خاک» [مولانا حکیم شاه محمد اختر به خاک سپرده شده در جامیه اشرف المدارس]. روزانه دنیا (در اردو). 4 ژوئن 2013 . بازبینی شده در 16 مه 2021 .
  11. سید عشرت جمیل میر، رشک الاولیاء، حیات اختر (در اردو)، ص 565-589.
  12. «کتاب های حکیم محمد اختر» . worldcat.org _ گربه جهانی بازبینی شده در 16 مه 2021 .
  13. «۸ مشارکت تابناک مولانا یوسف کاران رضی الله عنه» . jamiat.org.za . بازبینی شده در 16 مه 2021 .

مقالات مرتبط

ویکیپدیا

شیخ رکن‌الدین ابوالمکارم علاءالدوله احمد بن محمد بن احمد بیابانکی سمنانی

786
Thu 16 Mar 2023، 8:25 PM
درحال بارگذاری..

شیخ رکن‌الدین ابوالمکارم علاءالدوله احمد بن محمد بن احمد بیابانکی سمنانی (۶۵۹–۷۳۶ ق) معروف به شیخ علاءالدّوله از مشایخ بزرگ تصوّف و دانایان نامور ایران است.


زادهٔذی‌الحجه ۶۵۹ ق.
بیابانک، سمنان
درگذشت۲۲ رجب ۷۳۶ (۷۷ سالگی)
برج احرار، صوفی‌آباد
مدفنبرج احرار
ملیتایرانی ایران
پیشهامور دیوانی ایلخانان
عنوانشاه
دیناسلام
منصبقطب هفدهم سلسله ذهبیه
والدین

شرف‌الدین محمد،
خواهر رکن‌الدین صاین


زندگی

علاءالدوله سمنانی در خانواده ملوک سمنان دیده به جهان گشود.[۲] پس از گذراندن دوره مکتب در پانزده سالگی به خدمت سلطان ارغون درآمد.[۲] وی در زمان اباقا و ارغون‌شاه ایلخانی به مدت ده سال دارای مشاغل دیوانی و سیاسی مهم بود تا اینکه در یکی از جنگها که او نیز همراه سلطان بود، جذبه‌ای دریافت کرد.[۲] به گفته علاءالدوله حجاب از پیش چشمانش برداشته شد و آخرت را مشاهده کرد. بعد از آن واقعه، با اینکه دیگر رغبتی به ملازمت سلطان نداشت از صحبت وی صرف نظر نکرد اما به قضای فرائض فوت شده، قرائت قران و مجاهده با نفس روی آورد و از ملاهی و مناهی دستگاه سلطان توبه کرد.[۳] بیش از دو سال در کسوت دیوانیان به ریاضت و عبادت پرداخت و بالاخره پس از ابتلا به بیماری که ناشی از کم خورد و خوابی او بود از سلطان اجازه گرفت و به سمنان رفت.

علاءالدوله پس از جستجو در احوال و آراء گروه‌ها و فرقه‌های مختلف، گمشده خود را در سیر و سلوک اهل طریقت یافت و بنای سلوک خویش را بر وفق کتاب قوت القلوب مکی نهاد. در آغاز ورود به طریقت به ادای حقوقی که بر گردن داشت، همت گماشت غلامان و کنیزان را آزاد کرد، به عمارت خانقاه سکاکیه منسوب به شیخ حسن سکاکی پرداخت و چند خانقاه دیگر نیز وقف کرد.[۴]

در محرم ۶۸۶ ق یکی از مریدان نورالدین عبدالرحمان اسفراینی، علاءالدوله را به سوی پیر خود راهنمایی کرد.[۵] علاءالدوله به قصد دیدار شیخ عبدالرحمن عازم بغداد شد و در مسیر بغداد در نزدیکی همدان، سلطان ارغون وی را احضار کرد تا به شغل دیوانی بازگرداند اما علاءالدوله چنان در شوق طریقت مستغرق بود که بعد از مناظرهای طولانی سلطان دریافت که قادر به بازگرداندن وی نیست اما باز مانع رفتن او به بغداد شد.[۶] علاءالدوله سمنانی شرح احوال خود را به گوش شیخ نورالدین عبدالرحمان رساند و شیخ برای او خرقه‌ای فرستاد و اجازه خلوت داد. البته در سال ۶۸۷ق علاءالدوله در ۲۸ سالگی پنهان از ارغون و شحنگان وی روانه بغداد شد و با نورالدین عبدالرحمان اسفراینی ملاقات کرد.[۷] بعد از این ملاقات و تلقین ذکر، علاءالدوله به اشارت پیر خود به زیارت کعبه شتافت و بعد از اذن وی در سمنان به ارشاد مریدان مشغول شد.[۸] سلوک و صحبت با شیخ عبدالرحمن اسفراینی از روندهای مهم در زندگی روحانی علاءالدوله بود. شیخ علاءالدوله سمنانی در تصوف معتقد به میانه‌روی بود و در زمینه اجرای دستورهای دین اسلام و سازگاری باورها با اصول دین سخت‌گیر بود. علاءالدوله مردی ثروتمند بود و چندین بار نیز سفر حج را انجام داد. گسستن کامل او از خدمات درباری در سال ۷۰۵ ق؛ و با اجازهٔ الجایتوخان (۷۱۶–۷۰۳ ق) صورت گرفت. پس از سال ۷۲۰، علاءالدوله در خانقاه سکاکیه معتکف شد.

خواجوی کرمانی از ارادتمندان او بود و گردآوری دیوان اشعار علاءالدوله سمنانی را نیز به وی نسبت داده‌اند.


مخالفت با شیخ اکبر حضرت ابن عربی رحمه الله علیه

علاءالدوله در میان عرفای دوره خود اهمیت زیادی دارد زیرا وی از جمله کسانی است که سخت کوشید در برابر رواج و اشاعه سنت دوم عرفانی و مکتب ابن عربی ایستادگی کند و از میزان نفوذ و رونق آن بکاهد و زمینه را برای ترویج سنت اول عرفانی و بازگرداندن رونق و نفوذ گسترده آن فراهم کند. بدین جهت بر فتوحات مکیه و فصوص الحکم حاشیه‌ای نوشت و در ضمن آن با بعضی از آراء ابن عربی مخالفت کرد و بر وی خرده گرفت. وی در این کار چندان مصمم بود که در مکاتباتی به دفاع از آراء خود و رد و انکار دیدگاه‌های محیی الدین پرداخت. گرچه علاءالدوله نتوانست در برابر نفوذ روزافزون سنت دوم پایداری کند و حتی خود خواسته یا ناخواسته بعضی از مبانی و شیوه‌های این سنت را پذیرفت اما موفق شد برای مدتی در حوزه‌ای از قلمرو عرفان اسلامی حرکت سنت دوم را کند سازد.

اما بنا بر روایتی نظر علاء‌الدوله بعدها نسبت به مبانی عرفان ابن عربی تغییر کرد و وصیت کرد که هر کجا در آثارش نسبت به ابن عربی به زشتی نام برده پاک شود و در جواب مریدی که از سرنوشت ابن عربی سوال کرده بود او را از اهل حق دانسته بود.


درگذشت

۶آخرین سال‌های عمر علاءالدوله در صوفی‌آباد سمنان، در محلی با بنایی موسوم به «برج احرار» و در خانقاهی که خود او بنا کرده بود، سپری شد و در همان‌جا تا هنگام وفات به تألیف کتب و ارشاد مریدان و سرودن اشعار می‌گذراند و در خلال این سنین یکبار در سال ۷۳۲ به سفر حج رفت و این آخرین زیارت او از خانه خدا بود.[۱۰] علاءالدوله سمنانی در ۲۲ رجب ۷۳۶ ق در ۷۷ سالگی درگذشت و بیرون خانقاه صوفی آباد در محل حظیره شیخ جمال الدین عبدالوهاب بارسینی به خاک سپرده شد.[۱۱] امروزه بنای آرامگاه شیخ علاءالدوله سمنانی در روستای صوفی آباد از روستاهای شهرستان سرخه در استان سمنان قرار دارد.

مقبره شیخ علاءالدّوله سمنانی واقع در روستای صوفی آباد سمنان ، در آغاز بنایی رفیع و با عظمت بود که به دستور عمادالدّین جمال الدّین عبدالوهاب، وزیر سلطان محمّد خدا بنده از خشت خام ساخته شد . سپس خانقاهی برآن افزود و در آن جا به ریاضت پرداخت و پس از مرگ در آن جا به خاک سپرده شد. آرامگاه عارف مشهور قرن هشتم هجری قمری از بناهای دوران مغول با بنای خشتی است.


نوشته بعدی🌼نوشته قبلى

زندگینامه شهاب‌الدین عبداللّه‌ «حافظِ ابرو» (متوفی۸۳۳ه ق)

786
Sun 12 Mar 2023، 2:28 AM
درحال بارگذاری..

مورخ و جغرافیانویس ایرانى سده هشتم و نهم. نام کامل وى مولانا شهاب‌الدین عبداللّه‌بن لُطف‌اللّه‌بن عبدالرشید و شهرتش حافظ ابروست (رجوع کنید به حافظ ابرو، ۱۳۲۸ش، ص ۹؛ خوافى، ج ۳، ص ۲۶۶). برخى مؤلفان نام وى را با نام پدرش اشتباه کرده‌اند، چنان‌که عبدالرزاق سمرقندى (متوفى ۸۸۷؛ ج ۲، دفتر۱، ص ۳۷۷) و، به پیروى از او، خواندمیر (متوفى ۹۴۲؛ ج ۴، ص ۸) نام و لقب نورالدین لطف‌اللّه را براى حافظ ابرو ذکر کرده‌اند (نیز رجوع کنید به بارتولد، ۱۹۷۳، ج ۸، ص۶۰۰).

سبب شهرت وى به حافظ ابرو به روشنى دانسته نیست. اعتمادالسلطنه در این باره وجوهى ذکر کرده است: گفته‌اند وى ابروى پیوسته خوش‌نما و زیبایى داشته و نیز گفته‌اند اهل اَبر در نزدیکى بسطام بوده و ابرى به ابرو تحریف شده است. درباره سبب نامگذارى وى به حافظ نیز گفته‌اند وى حافظ قرآن مجید یا احادیث پیامبر بوده است (ص ۱۶۴ـ ۱۶۵). سامى (ذیل «حافظ آبرو») شهرت وى را حافظ آبرو ذکر نموده است.

برخى در توجیه این قرائت گفته‌اند که چون در خواف به مظهر قنات، آبرو می‌گفته‌اند، وى را براى تمایز از دیگر افراد ملقب به حافظ، حافظ آبرو (حافظِ ساکن محله آبرو) خوانده‌اند (حافظ ابرو، ۱۳۸۰ش، ج۱، مقدمه حاج سیدجوادى، ص پانزده، پانویس ۲)، اما این وجه درست به‌نظر نمی‌رسد (براى آگاهى بیشتر رجوع کنید به مدرس تبریزى، ج ۲، ص ۹ـ۱۰؛ نیز رجوع کنید به دوبیت شعر از حافظ ابرو، ۱۳۱۷ش، بخش ۱، ص ۱).

از تاریخ تولد حافظ ابرو اطلاع دقیقى در دست نیست. برخى محققان معاصر، حدس زده‌اند که در سال ۷۶۳ به دنیا آمده باشد (رجوع کنید به حافظ ابرو، ۱۳۱۷ش، بخش ۱، مقدمه بیانى، ص چ؛ همو، ۱۳۴۹ش، مقدمه مایل هروى، ص نه؛ منزوى، ج ۶، ص ۳۹۴۸). درباره زادگاه او نیز اختلاف وجود دارد. حافظ‌ابرو در مقدمه تاریخ ملوک کرت، خود را با نسبت بهدادنى (اهل بِهدادین، از قراى خواف) معرفى کرده است (رجوع کنید به حافظ ابرو، ۱۳۸۰ش، ج ۱، همان مقدمه، ص سیزده).

خوافى، مورخ معاصر حافظ‌ابرو، نیز از وى با نسبت خوافى یاد کرده است (رجوع کنید به همانجا)، اما عبدالرزاق سمرقندى (همانجا) و خواندمیر (همانجا) زادگاه او را هرات نوشته‌اند و حاجی‌خلیفه (ج ۲، ستون ۹۵۱) نیز او را هروى خوانده است. نسبت حافظ به هروى شاید ازآن‌روست که در زمان او، ناحیه خواف از لحاظ ادارى و دیوانى، جزو هرات به‌شمار می‌رفته است (رجوع کنید به حافظ ابرو، ۱۹۸۲، ج ۲، ص ۳۷).

حافظ ابرو احتمالا در خردسالى همراه پدر یا خانواده‌اش به همدان کوچید (اذکائى، ج ۱، ص ۳۷۹) و در آنجا پرورش یافت و به تحصیل پرداخت (عبدالرزاق سمرقندى؛ خواندمیر، همانجاها). او نیمه اول زندگی‌اش را در همدان و بلاد عراق عجم گذراند (اذکائى، ج ۱، ص۳۸۰)؛ از این‌رو، شوشترى (ج ۲، ص ۳۵۶) از وى با نسبت همدانى یاد کرده است. در جوانى به خدمت امیرتیمور گورکان درآمد.

تیمور به وى توجه بسیار داشت و همواره او را به مجالس خاص دعوت می‌کرد (خواندمیر، همانجا؛ اعتمادالسلطنه، ص ۱۶۴). باتوجه به اینکه تیمور شطرنج‌باز ماهرى بود و پس از فتح هر شهر، اولین کسانى را که نزد خویش می‌خواند شطرنج‌بازان بودند و حافظ ابرو نیز در این کار ماهر بود، شاید سبب ورود وى به دستگاه تیمور همین امر بوده است (رجوع کنید به عبدالرزاق سمرقندى، ج ۱، دفتر۱، ص ۱۴۷ـ ۱۴۸، پانویس ۱؛ نیز رجوع کنید به بارتولد، ۱۹۷۳، همانجا).

حافظ ابرو تیمور را در بسیارى از سفرها و لشکرکشیهایش همراهى کرد (رجوع کنید به حافظ ابرو، ۱۳۷۵ش، ج ۱، ص ۴۹ـ۵۰). وى در ۷۸۸ در اردوى تیمور حضور داشت و به دبیرى و منشیگرى منصوب شد (رجوع کنید به همو، ۱۳۱۷ش، بخش ۱، ص ۲۴۲). او پس از مرگ تیمور در شعبان ۸۰۷، به شاهرخ‌میرزا پیوست و حدود ۲۸ سال از ملازمان او بود (اعتمادالسلطنه، همانجا). در زمان جلوس شاهرخ، حافظ‌ابرو ساکن هرات شد و وقت خود را صرف تألیف کرد (ریو ، ج ۱، ص ۴۲۲؛ براون، ج ۳، ص ۴۲۵). او همچنین مورد توجه خاص بایسنغر*میرزا، فرزند شاهرخ، قرار گرفت (خواندمیر، همانجا).

رحلت

بنابه نوشته خوافى (ج ۳، ص ۲۶۶)، حافظ‌ابرو در ۳ شوال ۸۳۳، هنگام بازگشت شاهرخ تیمورى از آذربایجان، در جایى به نام سرچم (حدود هشتاد کیلومترى زنجان) درگذشت و در زنجان، نزدیک مزار اَخى فَرَجْ (ابوالفرج) زنجانى، دفن شد. عبدالرزاق سمرقندى (ج ۲، دفتر۱، ص ۳۷۷) و، به پیروى از او، خواندمیر (همانجا)، ضمن یک بیت شعر، نوشته‌اند که او در ۸۳۴ در زنجان وفات یافت (نیز رجوع کنید به اعتمادالسلطنه، ص ۱۶۶). به گفته خانبابا بیانى، حافظ ابرو هنگام وفات هفتاد سال داشت (رجوع کنید به حافظ ابرو، ۱۳۱۷ش، همانجا). برخى گور وى را در خواف دانسته‌اند، که خطاست (رجوع کنید به همو، ۱۳۸۰ش، ج ۱، همان مقدمه، ص بیست‌وسه، پانویس ۴).

حافظ ابرو شافعی‌مذهب بود (شوشترى، ج ۲، ص ۳۵۶؛ حافظ ابرو، ۱۳۶۴ش، مقدمه مدرسى زنجانى، ص ۲). وى به مناسبت برخى حوادث، اشعارى به فارسى و عربى سروده است (رجوع کنید به حافظ ابرو، ۱۳۸۰ش، ج ۲، ص ۷۴۲، ۸۵۲ـ۸۵۳،۹۸۰)، از جمله به‌مناسبت بازسازى قلعه هرات (رجوع کنید به اختیارالدین*، قلعه) به‌دستور شاهرخ، قصیده‌اى سروده که چند بیت از آن روى دروازه قلعه حک شده است (رجوع کنید به همو، ۱۹۸۲، ج ۲، ص ۱۹ـ۲۲؛ ریو، همانجا). او ترکى را به‌خوبى نمی‌فهمید و از مترجم کمک می‌گرفت (رجوع کنید به حافظ ابرو، ۱۳۸۰ش، ج ۲، ص ۹۵۳).

شهرت حافظ ابرو بیشتر به‌سبب تاریخ‌نگارى است. وى یکى از پرکارترین و شایسته‌ترین مورخان دوره تیمورى بود (مایل هروى، ص ۱۲؛ بارتولد، ۱۹۷۳، ج ۸، ص ۷۵). او تاریخ‌نویسى را هیچگاه وسیله امرار معاش نکرد، مطالب کتابش را با چاپلوسى درنیامیخت و با کمال فروتنى به کمى بضاعت علمى خود اعتراف نمود (خانبابا بیانى، ص ۲۳۷). وى با تألیفات خود خلأ تاریخى آن دوره را پر کرده و تسلسل تاریخى را حفظ کرده است (حافظ ابرو، ۱۳۴۹ش، همان مقدمه، ص یازده). او تا نزدیک مرگ خود، یک دوره تاریخ عمومى ایران و تاریخ کشورهاى وابسته به ایران را نوشته است (خانبابا بیانى، همانجا). نوشته‌هاى حافظ ابرو، به سبب ویژگیهاى یادشده، الگوى سودمندى براى مورخان برجسته‌اى چون عبدالرزاق سمرقندى، میرخواند و خواندمیر بوده است (حافظ ابرو، ۱۳۱۷ش، بخش ۱، همان مقدمه، ص د؛ مایل هروى، همانجا؛ نیز رجوع کنید به بارتولد، ۱۳۶۶ش، ج ۱، ص ۱۴۷ـ ۱۴۸).

آثار.

حافظ ابرو کتابهاى خود را به فارسى نوشته‌است. وى تمام آثار خود را تحت حمایت شاهرخ در هرات تألیف کرده (رجوع کنید به وودز، ص ۹۶) و فقط یک کتاب را به نام پسر او، بایسنغرمیرزا، نوشته است. این آثار عبارت‌اند از :

۱) ذیل جامع‌التواریخ رشیدى، که احتمالا نخستین تألیف اوست (د.اسلام، چاپ دوم، ذیل مادّه). وى این کتاب را به دستور شاهرخ و به منزله دنباله جامع‌التواریخ رشیدالدین فضل‌اللّه تألیف کرد. این کتاب در ذکر پادشاهى اولجایتو و ابوسعید است و با ختم حکمرانى اَعْجَکى در عراق عجم و اوایل سلطنت تیمور (تا سال ۷۹۵) پایان می‌یابد و مؤلف ادامه مطالب را به کتاب ظفرنامه نظام‌الدین شامى ارجاع داده است (رجوع کنید به حافظ ابرو، ۱۳۱۷ش، بخش ۱، ص ۲، ۲۵۶). حافظ ابرو در تألیف کتابش از تاریخ اولجایتو نوشته ابوالقاسم قاشانى/ کاشانى و ظفرنامه حمداللّه مستوفى قزوینى استفاده کرده است (استورى، ج ۲، ص ۵۰۱ـ ۵۰۲؛ نیز رجوع کنید به ملویل، ص ۴ـ ۵، ۷). ذیل جامع‌التواریخ رشیدى، با تصحیح و مقدمه خانبابا بیانى، در ۱۳۱۷ش در تهران به‌چاپ رسید. خانبابا بیانى همچنین این کتاب را به فرانسوى ترجمه و در ۱۳۱۵ش/۱۹۳۶ در پاریس منتشر کرد.

۲) ذیل کتاب ظفرنامه نظام‌الدین شامى، مشتمل بر حوادث ۸۰۶ (که ظفرنامه نظام‌الدین شامى بدان پایان یافته) تا زمان درگذشت امیرتیمور. حافظ ابرو این اثر را به سفارش شاهرخ در ۸۱۴ تألیف کرد (رجوع کنید به حافظ ابرو، ۱۳۲۸ش، ص ۸ـ۹). این کتاب، با مقدمه و تصحیح بهمن کریمى، در ۱۳۲۸ش در تهران به‌چاپ رسیده است.

۳) جغرافیاى حافظ ابرو. در ۸۱۷، یک کتاب جغرافیاى عربى به دست شاهرخ رسید. حافظ ابرو که از قبل تصمیم داشت کتابى در این زمینه تألیف کند، با دیدن این کتاب پیشنهاد کرد آن را به فارسى برگرداند و با استفاده از منابع دیگر آن را تکمیل کند. او ضمن تألیف، از مشاهدات عینى خود نیز بهره برده است (رجوع کنید به همو، ۱۳۷۵ش، ج ۱، ص ۴۹، ۵۲؛نیز رجوع کنید به بارتولد، ۱۹۷۳، ج ۸، ص ۷۶ـ۷۷؛کراچکوفسکى، ج ۴، ص ۵۱۵).

این کتاب بعدها جغرافیاى حافظ ابرو نام گرفت. تألیف آن در ۸۱۷ با نگارش مقدمه آغاز شد. از تاریخهاى دقیقى که مؤلف در پایان هر قسمت آورده است، معلوم می‌شود که تألیف بخش کیهان‌شناسى را در ۸۲۰، جلد اول را در ۸۲۱ و جلد دوم را در ۸۲۳ به پایان رسانده است (حافظ ابرو، ۱۳۷۵ش، ج ۱، پیشگفتار سجادى، ص ۱۸ـ۱۹؛نیز رجوع کنید به بارتولد، ۱۹۷۳، ج ۸، ص۶۰۰). دلیل به درازا کشیدن و احتمالا به سر نرسیدن تألیف کتاب، آن بود که در میانه کار، در ۸۲۰، شاهرخ تألیف یک کتاب تاریخى را به عهده وى گذاشت، به‌گونه‌اى که ذیل و تکمله‌اى بر ترجمه تاریخ طبرى*، جامع‌التواریخ* رشیدالدین فضل‌اللّه و ظفرنامه شامى (رجوع کنید به ظفرنامه*) باشد و حوادث را تا زمان سلطنت وى ادامه دهد. حافظ ابرو نیز مأموریت خود را انجام داد و کتاب خواسته شده را با افزودن بخشهاى تاریخى به جغرافیاى خود، تقدیم شاه نمود (رجوع کنید به حافظ‌ابرو، ۱۳۷۵ش، ج ۱، ص ۷۱؛

همو، ۱۳۱۷ش، بخش ۱، همان مقدمه، ص ف؛کراچکوفسکى، همانجا). از کتاب تاریخىِ یاد شده، گاه با عنوانهاى مستقل و گاه با نام مجموعه حافظ ابرو (رجوع کنید به استورى، ج ۲، ص ۵۰۲ـ۵۰۳؛د.اسلام، همانجا؛وودز، ص ۹۷) یاد می‌شود.

تألیف هم‌زمان دو کتاب سبب شد که مطالب تاریخى بسیارى به کتاب جغرافیاى او یا برعکس، راه یابد (بارتولد، ۱۹۷۳، ج ۸، ص ۷۵ـ۷۶؛کراچکوفسکى، ج ۴، ص ۵۱۵، ۵۱۸)؛از این‌رو، این کتاب که نویسنده براى آن نامى تعیین نکرده بود، گاه تاریخ حافظ ابرو نیز خوانده شده است (رجوع کنید به حافظ ابرو، ۱۳۷۵ش، ج ۱، ص ۵۳؛همو، ۱۹۸۲، ج ۲، ص ۱۱).

جغرافیاى حافظ ابرو در دو مجلد تدوین گردید. در مجلد اول، مؤلف پس از مقدمه‌اى در باره جغرافیا و مقدمه دیگرى درباره‌تاریخ، به کیهان‌شناسى و وصف شکل زمین، اقالیم سبعه، دریاها، دریاچه‌ها، رودها و کوهها و دیار عرب (عربستان) پرداخته و سپس سرزمینها را از مغرب (ولایت مغرب و اندلس) به مشرق (کرمان و فارس) توضیح داده و نام شهرها و مسافات را ذکر کرده است. ذکر مؤلف از شهرهاى مغرب و اندلس، جزایر دریاى روم (مدیترانه)، شهرهاى مصر، شام، ارمنستان، فرنگستان، بلاد جزیره، عراق، خوزستان، لرستان، فارس و کرمان، گاه با شرح مختصرى از تاریخ آنها همراه است.

مجلد دوم درباره جغرافیا و تاریخ خراسان بزرگ (خراسان و ماوراءالنهر) است و مؤلف در آن به شرح ولایات هرات، قهستان، نیشابور، مرو، بلخ، بیهق، طوس، مشهد، ابیورد، نَسا و شهرها و قراى آنها پرداخته است. جغرافیاى حافظ ابرو فاقد جغرافیاى تاریخى ـ سیاسى عراق عجم و حکمرانان آنجاست (رجوع کنید به اذکائى، ج ۱، ص ۳۸۳).

در بیشتر نسخه‌ها، مطالب درباره خراسان به سال ۸۲۳ ختم می‌شود. در نسخه آکسفورد مؤلف وعده داده است که مختصرى درباره تاریخ ماوراءالنهر خواهد آورد. اینکه مؤلف این قسمت تاریخى را نوشته است یا نه، روشن نیست. در این قسمت به نقشه ماوراءالنهر نیز اشاره شده است که موجود نیست. با توجه به متن جغرافیاى حافظ ابرو، بنا بوده است که این کتاب تعدادى نقشه و نمودار از بلاد اسلام داشته باشد، اما از نسخه‌هاى موجود، فقط نسخه موزه بریتانیادو نقشه جهان، یک نقشه از دریاى مدیترانه و نقشه‌اى از خلیج‌فارس دارد. در نقشه جهان، بر خلاف نقشه‌هاى عربى، شبکه خطوط طول و عرض به صورت ابتدایى رسم شده است (کراچکوفسکى، ج ۴، ص ۵۱۶ ـ ۵۱۸).

کتاب جغرافیاى حافظ‌ابرو، به‌خصوص در قسمت کیهان‌شناسى، حاوى مطالبى نو و متفاوت با منابع دیگر است، از جمله در باره مصب رود جیحون، که به گفته مؤلف، این رود در دوران قدیم به دریاى خزر می‌ریخته است. وى همچنین از فعالیت آتشفشانى خفیف کوه دماوند سخن گفته که جالب توجه است (رجوع کنید به حافظ ابرو، ۱۳۷۵ش، ج ۱، ص ۱۳۵ـ۱۳۶، ۱۶۹ـ۱۷۰، ۱۹۲؛

بارتولد، ۱۹۷۳، ج ۸، ص ۷۷ـ۸۰).

حافظ ابرو از منابع خود در تألیف این کتاب اغلب نام برده است که برخى از آنها اکنون در دسترس نیستند. ظاهرآ منبع اصلى وى مسالک‌الممالک اصطخرى بوده است (رجوع کنید به حافظ‌ابرو، ۱۳۷۵ش، ج۱، پیشگفتار سجادى، ص۲۳ـ۲۶؛نیز رجوع کنید به المسالک و الممالک*).

کتاب جغرافیاى حافظ‌ابرو تا اواسط سده سیزدهم/ نوزدهم ناشناخته بود. در ۱۲۵۸/ ۱۸۴۲، یارمحمدخان، حاکم هرات، نسخه‌اى از آن را به راولینسون اهدا کرد. این نسخه در موزه بریتانیا موجود است. نخستین بار، ریو این اثر را متعلق به حافظ ابرو دانست. علت این نتیجه‌گیرى، مقایسه با نقل‌قولهایى بود که ویلیام اوزلى در سفرنامه‌اش از جغرافیاى حافظ ابرو آورده بود (بارتولد، ۱۹۷۳، ج ۸، ص ۷۶؛کراچکوفسکى، ج ۴، ص ۵۱۶).

اما شناسایى کامل جغرافیاى حافظ ابرو مرهون تحقیقات بارتولد است (رجوع کنید به کراچکوفسکى، همانجا). مجلد اول جغرافیاى حافظ ابرو، به‌کوشش صادق سجادى، در سه جلد منتشر شده است (تهران ۱۳۷۵ـ۱۳۷۸ش). مجلد دوم نیز با عنوان تاریخ حافظ ابرو، ج۲ : بخش جغرافیاى خراسان، با تصحیح دوروتیا کراولسکى، در ۱۳۶۱ش/۱۹۸۲ در ویسبادن به‌چاپ رسیده است. چاپ جدیدى از این کتاب، با عنوان جغرافیاى تاریخى خراسان در تاریخ حافظ ابرو، را غلامرضا ورهرام در ۱۳۷۰ش در تهران منتشر کرده است. بخش هرات از مجلد دوم را مایل هروى با عنوان جغرافیاى حافظ ابرو، قسمت رُبع خراسان : هرات، در ۱۳۴۹ش در تهران به‌چاپ رسانده است.

۴) مجمع‌التواریخ‌السلطانیه، تاریخ عمومى و مفصّل‌ترین اثر حافظ ابرو، مشتمل بر وقایع عالم از آغاز آفرینش تا سال ۸۳۰٫ وى تألیف آن را به نام بایسنغرمیرزا در ۸۲۶ آغاز کرد. این کتاب در چهار «ربع» (مجلد) تدوین شده است:

ربع اول، درباره تاریخ پیامبران و پادشاهان ایران پیش از اسلام؛

ربع دوم، درباره تاریخ زندگى پیامبر اکرم و حکومت امویان تا انقراض خلافت عباسیان؛

ربع سوم، تاریخ سلسله‌هاى حکومتگر در ایران پس از اسلام تا مرگ ایلخان ابوسعید در ۷۳۶؛

ربع چهارم، که مستقلاً عنوان زبدهالتواریخ بایسنقرى دارد، داراى دو قسمت است : وقایع ۷۳۶ تا ۸۰۷ درباره دوره امیرتیمور گورکان؛ادامه وقایع ۸۰۷ تا ۸۳۰ درباره دوره شاهرخ (رجوع کنید به حافظ ابرو، ۱۳۸۰ش، ج ۱، ص ۱، ۵؛همو، ۱۳۱۷ش، بخش ۱، همان مقدمه، ص ق ـ اپ؛استورى، ج۲، ص۵۰۲ـ۵۰۳؛قس مهدى بیانى، ص ۱۷۱).

حافظ ابرو در این کتاب، مفصّل‌ترین گزارش را درباره دولت ایرانى اسماعیلیان نِزارى به دست داده است (دفترى، ص ۹۶). مطالب او درباره تاریخ سلطنت شاهرخ، اصیل و معتبر است و قسمتى که بر مشهودات و مسموعات وى مبتنى است، اهمیت بیشترى دارد (زرین‌کوب، ص ۲۵ـ۲۶). از گفته عبدالرزاق سمرقندى (ج ۲، دفتر۱، ص ۳۷۷ـ ۳۷۸) برمی‌آید که شرح حوادث در زبدهالتواریخ بایسنقرى ناتمام مانده است. زبدهالتواریخ در چهار مجلد به‌چاپ رسیده است (تهران ۱۳۸۰ش).

۵) پنج رساله تاریخى درباره حوادث دوران امیرتیمور گورکان. این رساله‌ها عبارت‌اند از: پادشاهى تغاتیمور/ طغاتیموربن سوداى کاون‌بن باباکاون؛پادشاهى امیرولی‌بن شیخ‌على هندو؛تاریخ امراى سربداریه و عاقبت ایشان؛تاریخ امیرارغون شاه و عاقبت حال او؛و تاریخ انتهاى احوال ملوک کرت. پنج رساله به‌کوشش فلکس تاور به‌چاپ رسیده است (پراگ ۱۳۳۷ش/ ۱۹۵۸).

۶) تاریخ شاهرخ‌میرزا، مشتمل بر حوادث دوران سلطنت شاهرخ تا سال ۸۱۹٫ نسخه‌هایى از آن باقی‌مانده است (رجوع کنید به حافظ‌ابرو، ۱۳۱۷ش، بخش ۱، همان مقدمه، ص خ، غ ـ ف؛قس استورى، ج ۲، ص۵۰۰، ۵۰۲ـ۵۰۳). حافظ ابرو بعداً مطالبى به این کتاب افزوده و آن را در ضمن زبدهالتواریخ درج کرده است (زرین‌کوب، ص ۲۶).

۷ و ۸) تاریخ آل‌مظفر، و تاریخ ملوک کرت. این دو اثر (رجوع کنید به حافظ ابرو، ۱۳۱۷ش، بخش ۱، همان مقدمه، ص ظ ـ ع؛

همو، ۱۳۸۰ش، ج ۱، همان مقدمه، ص هفده؛استورى، ج ۲، ص ۵۰۳)، در واقع بخشهایى از کتاب جغرافیا و مجمع‌التواریخ حافظ‌ابرو هستند.

نثر حافظ ابرو در همه این آثار ساده و روان است (صفا، ج ۴، ص ۴۸۹). شاهرخ‌میرزا نوشته‌هاى حافظ ابرو را مطالعه می‌کرده، نمونه‌اى از یادداشتهاى وى در حاشیه یکى از صفحات کتاب مجمع‌التواریخ موجود است (رجوع کنید به مهدى بیانى، ص ۱۷۴ـ ۱۷۵). شهرت آثار تاریخى حافظ ابرو کمتر از آثار جغرافیایى او نیست. اگرچه به‌نظر بارتولد، آثار تاریخى حافظ‌ابرو ارزش کمترى دارد و مطالب آنها بیشتر روایتى و برگرفته از آثار مورخان پیشین است، اما حافظ‌ابرو، مطالب مفقود بسیارى را حفظ کرده و حتى مطالبش کامل‌تر و ساده‌تر از مطالب منابع مورد استفاده اوست. آثار او درخصوص تاریخ دوران خود، منبع درجه اول محسوب می‌شود (رجوع کنید به کراچکوفسکى، ج ۴، ص ۵۱۸).

منابع :

(۱) پرویز اذکائى، تاریخنگاران ایران، ج ۱، تهران ۱۳۷۳ش؛

(۲) چارلز آمبروز استورى، ادبیات فارسى بر مبناى تألیف استورى، ترجمه یو. ا.برگل (به روسى)، مترجمان یحیى آرین‌پور، سیروس ایزدى، و کریم کشاورز، چاپ احمد منزوى، تهران ۱۳۶۲ش ـ؛

(۳) محمدحسن‌بن على اعتمادالسلطنه، تطبیق لغات جغرافیائى قدیم و جدید ایران، چاپ میرهاشم محدث، تهران ۱۳۶۳ش؛

(۴) واسیلى ولادیمیروویچ بارتولد، ترکستان‌نامه: ترکستان در عهد هجوم مغول، ترجمه کریم کشاورز، تهران ۱۳۶۶ش؛

(۵) خانبابا بیانى، «حافظ ابرو و حقیقت و فواید علم تاریخ از نظر وى»، مجله بررسی‌هاى تاریخى، سال ۵، ش ۴ (مهر ـ آبان ۱۳۴۹)؛

(۶) مهدى بیانى، «یک نسخه نفیس از مجمع‌التواریخ حافظ ابرو»، یادگار، سال ۴، ش ۹ و ۱۰ (خرداد و تیر ۱۳۲۷)؛

(۷) حاجى خلیفه؛

(۸) عبداللّه‌بن لطف‌اللّه حافظ‌ابرو، تاریخ حافظ ابرو، ج ۲: بخش جغرافیاى خراسان، چاپ کراولسکى، ویسبادن ۱۹۸۲؛

(۹) همو، جغرافیاى حافظ‌ابرو، چاپ صادق سجادى، تهران ۱۳۷۵ش ـ؛

(۱۰) همو، جغرافیاى حافظ ابرو، قسمت ربع خراسان: هرات، چاپ مایل هروى، تهران ۱۳۴۹ش؛

(۱۱) همو، ذیل جامع‌التواریخ رشیدى، بخش ۱، چاپ خانبابا بیانى، تهران ۱۳۱۷ش؛

(۱۲) همو، ذیل کتاب ظفرنامه نظام‌الدین شامى، چاپ بهمن کریمى، تهران [? ۱۳۲۸ش[؛

(۱۳) همو، زبدهالتواریخ، چاپ کمال حاج سیدجوادى، تهران ۱۳۸۰ش؛

(۱۴) همو، مجمع التواریخ السلطانیه، چاپ محمد مدرسى زنجانى، تهران ۱۳۶۴ش؛

(۱۵) احمدبن محمد خوافى، مجمل فصیحى، چاپ محمود فرخ، مشهد ۱۳۳۹ـ ۱۳۴۱ش؛

(۱۶) خواندمیر؛

(۱۷) عبدالحسین زرین‌کوب، تاریخ ایران بعد از اسلام، تهران ۱۳۴۳ش؛

(۱۸) شمس‌الدین‌بن خالد سامى، قاموس الاعلام، چاپ مهران، استانبول ۱۳۰۶ـ۱۳۱۶/ ۱۸۸۹ـ۱۸۹۸؛

(۱۹) نوراللّه‌بن شریف‌الدین شوشترى، مجالس‌المؤمنین، تهران ۱۳۵۴ش؛

(۲۰) ذبیح‌اللّه صفا، تاریخ ادبیات در ایران و در قلمرو زبان پارسى، ج ۴، تهران ۱۳۷۸ش؛

(۲۱) عبدالرزاق سمرقندى، مطلع سعدین و مجمع بحرین، چاپ عبدالحسین نوایى، تهران ۱۳۷۲ـ۱۳۸۳ش؛

(۲۲) غلامرضا مایل هروى،«(درباره) جغرافیاى حافظ ابرو»، آریانا، سال ۲۷، ش ۵ (میزان و عقرب ۱۳۴۸)؛

(۲۳) محمدعلى مدرس تبریزى، ریحانهالادب، تهران ۱۳۷۴ش؛

(۲۴) منزوى؛

(۲۵) Vasily Vladimirovich Barthold, Sochineniia, vol.8, Moscow 1973;

(۲۶) Edward Granville Browne, A literary history of Persia, vol.3, Cambridge 1928;

(۲۷) Farhad Daftary, “Persian historiography of the early Nizari Ismailis”, Iran: Journal of the British Institute of Persian Studies, xxx (1992);

(۲۸) EI2, s.v. “Hafiz-i Abru” (by F. Tauer);

(۲۹) Ignatii Iulianovich Krachkovskii, Izbrannii sochineniia, vol. 4, Moscow 1957;

(۳۰) Charles Melville, “Hamd Allah Mustawfi’s Zafarnamah and the historiography of the late Ilkhanid period”, in Iran and Iranian studies: essays in honor of Iraj Afshar, ed. Kambiz Eslami, Princeton, N.J.: Zagros Press, 1998;

(۳۱) Charles Rieu, Catalogue of the Persian manuscripts in the British Museum, London 1966;

(۳۲) John E. Woods, “The rise of Timurid historiography”, Journal of Near Eastern studies, vol. 46, no.2 (April 1987).

دانشنامه جهان اسلام جلد ۱۲

زندگینامه حضرت خواجه بهاءالدین شاه نقشبند قدس سره

786
Wed 22 Feb 2023، 8:2 PM
درحال بارگذاری..

حضرت خواجه بهاءالدین شاه نقشبند

قدس الله سره

الحمد لله الذي انعم علينا و هدانا الي الاسلام و جعلنا من امة حبيبه عليه الصلاة و السلام و رزقنا محبة اوليائه الکرام

ولادت و نسب ایشان:

حضرت خواجه بهاءالدین شاه نقشبند، محمد بن محمد البخاری که از سادات حسینی می‌باشند، در ماه محرم سال 718 ه‍.ق در قصر عارفان بدین سرای فانی قدم نهادند.

قصر عارفان دهی است در نزدیکی بخارا که ابتدا قصر هندوان نامیده می‌شد و بعد از اشتهار کمالات ایشان به قصر عارفان ملقب گردید.

مشایخ و خلفای ایشان:

حضرت خواجه محمد بابای سماسی هر بار که به قصر هندوان می‌آمدند، می‌فرمودند که: «از این خاک بوی مردی می‌آید و زود باشد که قصر عارفان شود.» تا اینکه روزی فرمودند: «آن بو زیادتر شده، گویا که آن مرد متولد شده است.»

و حضرت خواجه را در حالی که سه روز از تولد ایشان گذشته بود به حضور ایشان می‌آورند ایشان در حق او می‌فرمایند: «بهاءالدین فرزند ماست ما او را قبول کرده ایم» و سید امیر کلال را در حق او سفارشها می‌کنند.

حضرت خواجه بهاءالدین نقشبند ابتدا با حضرت سید امیر کلال بیعت کردند حضرت امیر پس از مجاهدت های لازم در پرورش بهاءالدین چون شایستگی او را برای درک مراتب والای عرفانی تشخیص می‌دهند، ایشان را می‌فرمایند: «پستان برای شما خشک کردم و مرغ روحانیت شما از بیضه بشریت بیرون آمد، اما مرغ همت شما بلند پرواز است اکنون اجازتست هر کجا که بویی از ترک و تاجیک به مشام می‌رسد در صحبت آنها بروید و در طلب، تقصیر نکنید.»

سپس حضرت خواجه به مدت هفت سال صحبت مولانا عارف دیگ‌گرانی را التزام می‌دارند و نیز از محضر قثم شیخ و خلیل آتا کسب فیض می‌کنند، و طریقه کبرویه را از حضرت سلطان شهید اخذ نموده‌اند.

خلفای کامل حضرت خواجه نقشبند بسیارند که بزرگترین آنها عبارتند از:

خواجه علاءالدین عطار

خواجه محمد پارسا

خواجه علاءالدین غجدوانی

مولانا یعقوب چرخی می‌باشند.

اولاد مبارک ایشان از دختر ماندند و این سنت نبوی نیز نصیب حال ایشان گشت.

برخی از فضایل ایشان:

حق سبحانه و تعالی حضرت خواجه خواجگان و پیر پیران امام الطریقه برهان الحقیقه مرهم ناسور دل های دردمند، حضرت خواجه بهاءالدین نقشبند رضی الله تعالی عنه را برای فیض‌رسانی خلق، طریقه جدید عنایت فرمود.

تا دوازده سال مدارس بخارا را با دست مبارک خود پاک نمودند و از غایت تواضع بر نقش قدم سگ سر نهاده به جناب الهی حاجت خود می‌خواستند و ایشان از کمال شفقت و رحمت بر خلق الله که شیوه مرضیه ایشان بود، مجاهدات شاقه‌ای که از اکابر صوفیه گذشته بود، بر همم قاصره سالکان سخت دانسته به جناب الهی تضرع نمودند و تا دوازده روز سر به سجده نهاده دعا فرمودند، که: الهی مرا طریقه ای عنایت کن که آسان و سهل که البته موصل باشد.

دعاء ایشان به اجابت رسیده طریقه جدید الهام گردید مشابه به طریقه انیقه صحابه کرام علیهم الرضوان که آسانتر است و موصلتر، و روش طریقه ایشان دوام توجه به قلب است و کثرت ذکر به لحاظ مذکور و اقتصار بر فرایض و سنن مؤکده و توسط در همه امور از نوافل و عبادات و ترک عادات از اکل و شرب و لباس و غیره و حفظ قلب از خواطر و التزام صحبت شیخ مقتدا و رعایت آداب او به حضور و غیبت.

پس طریقه علیه نقشبندیه که عین طریقه صحابه کرام است، البته از طرق دیگر افضل شد و به دست اکابر این طریقه بیعت کردن و سلوک باطن نمودن اولی و اهم گشت.

حضرت شاه نقشبند می‌فرمودند: که حق جل سلطانه مرا طریقه ای عنایت کرده اند که در آن محرومی نیست، یافت بسیار است، به فضل الهی فیضها می‌رسد.

می‌فرمودند: طریقه ما عروه الوثقی است، چنگ در ذیل متابعت سنت مصطفی صلی الله علیه و سلم زدن است و اقتدا به آثار صحابه کرام او نمودن.

در این راه ما را از در فضل در آورده اند از اول تا آخر همه فضل حق مشاهده کرده‌ایم، نه عمل خود.

و در این طریقه به اندک عملی، فتوح بسیار است اما رعایت متابعت سنت کار بغایت بزرگ است.

می‌فرمودند: ما فضلیانیم ما مرادانیم، در طریقه ما مجاهده نیست.

حضرت خواجه نقشبند قدس سره می‌فرمودند که طریقه ما اندراج النهایه فی البدایه است، ما نهایت را در بدایت درج می‌کنیم.

از حضرت ایشان سؤال کردند که درویشی شما موروثی است یا اکتسابی؟ در جواب فرمودند به حکم « جذبة من جذبات الحق توازی عمل الثقلین» به این سعادت مشرف شدم

و باز از ایشان پرسیدند که در طریقه شما ذکر جهر و خلوت و سماع می‌باشد یا نه؟ فرمودند نمی‌باشد،

سپس گفتند که بنای طریقه شما بر چیست؟ فرمودند: خلوت در انجمن، به ظاهر با خلق و به باطن با حق جل سبحانه

از درون شــو آشــنا و از بـرون بیــگانه وش

این چنین زیبا روش کم می بود اندر جهان

و آیه (رجال لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله) نیز اشارت به این مقام است.

حضرت خواجه فرمودند: طریقه ما صحبت است و در خلوت شهرت است و شهرت آفت است و خیریت در جمعیت است و جمعیت در صحبت و صحبت در نفی بودن در یکدیگر.

از حضرت ایشان پرسیدند که شما را به چه توان یافت؟ فرمودند: به متابعت رسول صلی الله علیه و سلم.

همچنین می‌فرمودند: هر که با میل خاطری و محبتی که دارد خواه دور باشد از ما و خواه نزدیک در هر شبانه روزی ما را بر نسبت او گذری می‌باشد و از سر چشمه شفقت و تربیت ما، به او فیض رسیده است، اگر او واقف حال خود بود و راه گذر فیض را از خاشاک تعلقات پاک دارد.

همچنین می‌فرمودند که در طریقه ما سالک می‌باید که نداند که او در چه مقام است تا حجاب راه او نشود و مرشد می‌باید که از سه حال طالب، ماضی، حال و آینده با خبر باشد تا او را تواند تربیت کردن.

حضرت ایشان می‌فرمودند: درویش می‌باید که از سر حال گوید، مشایخ طریقت گفته اند هر که سخنی از حالی گوید که در وی نباشد، هرگز حق سبحانه و تعالی او را به سعادت آن حال نرساند.

آینه هر یک از مشایخ را دو جهت است و آینه ما را شش جهت، و چهل سال است که ما آینه داری می‌کنیم هرگز آینه وجود ما غلط نکرده است.

از آثار و تصانیف ایشان کتابهای الاوراد البهائیه، سلک الانوار و هدیۀ السالکین را می‌توان نام برد.

وفات:

حضرت خواجه نقشبند رحمه الله تعالی در روز دوشنبه سوم ربیع الاول سال 791 هجری قمری در سن 72 سالگی رحلت فرمودند. و مزار پر انوار ایشان در قصر عارفان زیارتگاه خاص و عام می‌باشد.

شرح حال امام محمد غزالی نابغه ی زمان خویش

786
Sun 19 Feb 2023، 11:28 AM
درحال بارگذاری..

امام ابو حامد محمد بن محمد بن محمد غزالی طوسی از ناحیه طاهران طوس خراسان و بسال ۴۵۰ هجری و بقولی در سنه ۴۵۱، موافق ۱۰۵۸ یا ۱۰۵۹ میلادی در طاهران بدنیا آمده است.

غزالی از همان اوان کودکی بی اندازه با هوش و تیز ذهن بود و در کوچکی نزد احمد اردکانی علوم دینی و ادبی را فرا گرفت سپس به گرگان (جرجان) نزد امام ابو نصر اسمعیلی رفت بعد از مدتی دوباره به وطن خود طوس برگشت و مدت سه سال در طوس به مطالعه و تکرار دروس پرداخت .

غزالی دوباره از طوس به عزم تحصیل مسافرت کرد، و به شهر نیشابور که مرکز علمای خراسان بود برفت و نزد معروفترین علمای آن شهر: امام الحرمین ابوالمعالی جوینی با عشق سرشار و کوشش فراوان به تحصیل پرداخت، و فنون جدل و خلاف و کلام و مقدمات فلسفه را بخوبی بیاموخت.

هنوز بیش از بیست و هشت سال از سن غزالی نگذشته بود که در علوم و فنون متداول زمان خویش ادبیات فقه اصول حدیث روایت ، کلام، جدل، خلاف و غیره استاد بمعنی حقیقی گردید و در نیشابور دست به کار تألیف زد.

غزالی در نزدیکی نیشابور به خدمت خواجه #نظام_الملک_طوسی (متوفی ۳۸۵) که محضرش پیوسته به وجود علما و فضلای عهد آرسته بود به پیوست.

نظام الملك آوازه فضل و دانش غزالی را شنیده بود و از اینرو مقدم او را گرامی داشت. غزالی در محضر خواجه با علما و فقها مناظره و بر آنها غلبه کرد. چنانکه همگی به مقام فضیلتش معترف شدند و روز بروز بر مقامش افزوده شد.

غزالی پس از هفت سال از مهاجرت نیشابور، #منصب_تدریس در نظامیه بغداد را که بالاترین مناصب علمی آن دوره بود بدست آورد. لذا غزالی سی و پنج ساله بود که بر کرسی #استادی_بغداد تکیه زد و مدت چهار سال در آنجا مشغول تدریس بود و به وعظ و خطابه و مناظره و تألیف و تصنیف اشتغال داشت و حدود سیصد تن از طالبان علم به حوزه درسش مینشستند و روز بروز بیشتر مییافت تا به بالاترین مقام علمی و منصب روحانی و بزرگترین رتبه عزت و جلال رسید.

ولی ناگهان انقلاب روحی در وی پدید آمد و در اواخر سال ۴۸۸ هجری از سمت تدریس استعفا کرد و علوم رسمی را ترک گفت و روی به شام و بیت المقدس و بالاخره حجاز نهاد.

این مسافرتهای طولانی که در حدود ده سال طول کشیده است دوره انقلاب روحی بزرگترین دانشمند دوران ابو حامد غزالی بوده است. بزرگترین ارمغان این دوره ده ساله سیر در آماق و انفس کتاب گرانبهای معروف احیاء العلوم الدین است که منبع ومأخذ ما در کشف نظریات اقتصادی غزالی میباشد.غزالی پس از سفر حجاز وگزاردن حج به شوق دیدار زن و فرزند به ایران مراجعت نمود.

رحمه الله علیه

دریافت کد فیدخوان

دریافت کد فیدخوان

دریافت کد فیدخوان

دریافت کد فیدخوان

دریافت کد فیدخوان

دریافت کد فیدخوان

آمارگیر وبلاگ

گالری عکس

گالری تصاویر